تبليغاتX
ایران سبز

ایران سبز

اگاهی تا رهایی

واحد پول ملی ایران

اگر غیرت ایرانی داری رای بده

سلام به همه هموطنان عزیز هنگامه تغیير واحد پول ملی ایران است:

نظرسنجی بانک مرکزی ایران عزیز:

 http://reform.cbi.ir

ابتدا یک ثبت نام ساده می کنید که نهایت یک دقیقه زمان می گیرد و پس از آن در نظرسنجی شرکت می کنید.چهار نام ارایه شده توسط بانک مرکزی (پارسی،دريك،تومان و ريال)براي واحدهاي اصلي و فرعي پول كشور می باشد.

واژه پارسي براي واحد پول درشت(اصلی) و واحد دريك(منسوب به زمان داریوش کبیر)برای واحد پول خرد(فرعی)پیشنهاد می شود. میتوانید به بهمن هم رای دهیدکه واژه ایرانی و مذهبی است.

تومان واژه ای مغولی و ریال اسپانیایی است.


این مطلب را در وبلاگ های خود به اشتراک بگذارید.




+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت 12:20  توسط dara  | 

جشن آبان گان


در فرهنگ ایرانیان قدیم و زرتشتیان  روز دهم آبان، آبان روز نام دارد وقتى نام روز و ماه در فرهنگ زرتشتى یکى شد، جشن برپا مى شود. دهم آبان نیز به جشن آبانگان اختصاص دارد.
آبان به نام آب و فرشته آب است. این فرشته به نام «برزیزد» نیز خوانده مى شود. در اوستا «اپم نپات» و در پهلوى «آبان» گفته مى شود. آب جمع باران است. در اوستا و پهلوى «آپ» و در سانسکریت «آپه» و در فرس هخامنشى «آپى» است. این عنصر مانند عناصر اصلى (آتش، خاک، هوا) در آیین مقدس است و آلودن آن گناه است و براى هر یک از آنها فرشته مخصوصى تعیین شده است.

• جشن و یسنه

واژه جشن از کلمه «یسنه» اوستایى آمده و این کلمه نیز از ریشه اوستایى مشتق شده که به معناى ستایش کردن است. بنابراین معنى واژه جشن، ستایش و پرستش است.در جشن هاى ایران باستان همیشه شادى و تفریح، با ستایش اهورا مزدا و آفرین و نیایش همراه بود. به این معنى که پیش از آغاز برنامه اصلى جشن، با حضور شرکت کنندگان سرودهایى از اوستا و دعاى آفرینامه خوانده مى شده، سپس برنامه اصلى جشن آغاز مى گردیده. جشن هاى ایران باستان به سه دسته تقسیم مى شوند: جشن هاى سالیانه یا گهنبارها، جشن هاى ماهیانه و جشن هاى متفرقه.
جشن ها یادگارهاى درخشان پدران بیدار دل ما هستند که متاسفانه در طول تاریخ بسیارى از آنها به علت جبر زمان و تعصبات بسیار، از بین رفته و هم اکنون از آنها نمونه هایى بسیار اندک در جامعه ایرانى به چشم مى خورند. ولى این نمونه اندک، نشانه هایى بس بزرگ هستند از اندیشه بلند و طبع ظریف ایرانى، طبعى که خداوند به این قوم ارزانى داشته است.
هدف از برگزارى جشن ها در ایران باستان ستایش پروردگار، گردهمایى مردم، سرور و شادمانى، داد و دهش و بخشش به بینوایان و زیردستان بوده است.

• آب مقدس

روز دهم آبان در تقویم زرتشتى به نام «آبان» است و اکنون در گاهشمارى جدید این روز، ۶ روز به عقب آمده و ۴ آبان شده است. دلیل این تفاوت این است که در گاهشمارى قدیم، همه ماه هاى سال ۳۰ روز بودند و حالا که شش ماه نخست سال ۳۱ روزه است، این روزها تغییر مى کنند.

هرودوت مى گوید: «ایرانیان در آب ادرار نمى کنند، آب دهان نمى اندازند و در آب روان دست نمى شویند.»
استرابون مى گوید: «ایرانیان در آب جارى خود را شست وشو نمى دهند، زمانى که ایرانیان به دریاچه یا رود یا چشمه اى مى رسند، گودال هاى بزرگ کنده و قربانى در کنار آن مى کشند و سخت پرواى آن دارند که هرگز خون به آب نیامیزد، چون این کار سبب آلودگى آب خواهد شد.» و در جایى دیگر مى گوید: «در آن (آب) لاشه و مردار نمى اندازند و عموماً آنچه ناپاکى است در آن نمى ریزند.» کریستین سن نیز مى گوید: «ایرانیان احترام آب را بیش از هر چیز واجب مى شمرند.»

در جشن آبانگان، پارسیان به ویژه زنان در کنار رود، دریا و یا چشمه، فرشته آب را نیایش مى کنند. آبى را که اوصاف سه گانه اش (رنگ، بو و مزه) تغییر مى یافت، براى آشامیدن و شست وشو به کار نمى بردند.

بیرونى در آثار الباقیه در مورد جشن آبانگان چنین مى نویسد: «آبان روز، روز دهم آبان است و آن عیدى است که به واسطه توافق دو اسم، آبانگان مى گویند. در این روز «زو» پسر تهماسب از سلسله پیشدادیان به پادشاهى رسید و مردم را به کندن نهرها و تعمیر آنها امر کرد و در این روز به کشورهاى هفتگانه خبر رسید که فریدون، بیوراسب (ضحاک) را اسیر کرد و خود به پادشاهى رسیده و به مردم دستور داده است که خانه و زندگى خود را مالک شوند.»

همچنین درباره پیدایش جشن آبانگان روایت است که در پى جنگ هاى طولانى بین ایران و توران، افراسیاب تورانى دستور داد تا کاریزها و نهرها را ویران کنند. پس از پایان جنگ پسر تهماسب که «زو» نام داشت دستور داد تا کاریزها و نهرها را لایروبى کنند و پس از لایروبى، آب در کاریزها روان گردید. ایرانیان آمدن آب را جشن گرفتند. در روایت دیگرى آمده است که پس از هشت سال خشکسالى، در ماه آبان باران آغاز به باریدن کرد و از آن زمان جشن آبانگان پدید آمد.

زرتشتیان در این روز همانند سایر جشن ها به آدریان ها مى روند و پس از آن به کنار جوى ها و نهرها مى روند و با خواندن اوستاى آبزور (بخشى از اوستا) که توسط موبد خوانده مى شود، اهورا مزدا را ستایش کرده و درخواست فراوانى آب و نگهدارى آن را مى نمایند و پس از آن به شادى مى پردازند.

در اوستا «آبان» فرشته اى است که به عنوان فرزند آب ها معرفى شده است. این اوست که آب ها را پخش مى کند (یشت ،۸ بند ۳۴) او نیرومند و بلند قامت است و داراى اسب تندرو. او مانند هرمزد مهر، لقب اهوره (= سرور) دارد و مانند امشاسپندان درخشان است. در وداها نام او به صورت «اپام نپات» ظاهر مى شود که خداى آب ها است.

در فقره یک و دو، گرده ،۸ هفتمین یشت بزرگ مى گوید: «به سرچشمه آب درود مى فرستیم، به گذرهاى آب درود مى فرستیم، به کوه هایى که از بالاى آنها آب جارى است درود مى فرستیم، به دریاچه ها و استخرها درود مى فرستیم.»

در یسنا ۶۵ فقره ،۱۰ اهورا مزدا به پیامبرش مى گوید: «نخست به آب روى آور و حاجت خویش را از آن بخواه.» احترام به آب امروز نیز در کشور کم آب ما مشهود است. در میان مردم مایع روشنى است و اگر ناخواسته آبى به روى کسى پاشیده شود، مى گویند آب روشنایى است یا این که پشت سر مسافر آب مى پاشند تا سفرش بى خطر انجام گیرد و زود بازگردد و این اعتقاد که آب ناخواسته و یا نطلبیده، مراد است همه نشان از احترام و ارزشى است که مردم ایران نسبت به این مایع حیات بخش قائل هستند. در اینجا، چون صحبت از آب و عظمت آن آمد، بهتر است اناهیتا ایزدبانوى آب ها نیز معرفى شود.

• آناهیتا

ناهید، اناهید (اردویسور اناهیتا) ایزدبانوى با شخصیتى بسیار برجسته است که قدمت ستایش او به قبل از زرتشت مى رسد. «اردوى» به معناى رطوبت که در دو بخش «آن» که حرف نفى است و «هیت» به معناى آلوده و ناپاک، به مفهوم آب هاى پاک و نیرومند معرفى مى شود. این ایزدبانو در کتیبه اردشیر دوم هخامنشى و در بسیارى از سنت ها، به صورت خلاصه شده «آناهیتا» در مى آید و در اواخر دوره هخامنشى در کتیبه هاى پادشاهان اردشیر دوم و سوم در کنار هرمزد و مهر، ذکر مى شود. بنابراین پدر و مادر آب ها مى شود و از اپم پنات پیشى مى گیرد.

اناهیتا در آبان شیت اوستا، زنى است جوان، خوش اندام، بلند بالا، زیبا چهره با بازوانى سپید و اندامى برازنده، کمربند تنگ به میان بسته، به جواهر آراسته با طوقى زرین برگردن و گوشواره چهارگوش در گوش، کفش هایى درخشان به پا، با بالا پوشى زرین و پرچین. این ایزدبانو با صفات نیرومندى، زیبایى و خردمندى به صورت الهه عشق و بارورى در مى آید، زیرا چشمه حیات از وجود او مى جوشد و بدین گونه «مادر خدا» نیز مى شود و همتاى ایرانى آفرودیت (الهه عشق و زیبایى در یونان) و ایشتر (الهه بابلى) به شمار مى آید. اناهیتا گردونه اى دارد با ۴ اسب سفید. اسب هاى گردونه او ایزد ابر، باران، برف و تگرگ هستند. او در بلندترین طبقه آسمان جاى گزیده است. او نطفه مردان را پاک مى کند و زهدان زنان را براى زایش آماده مى کند. او خداى محبوبى بود که بسیارى را به خود جلب کرد و امروز هم در هندوستان پیروانى دارد.

• قسمت هایى از اردویسور نیایش یا آبزور

درود و ستایش و توانایى و زور و آفرین باد به اهورا مزداى فروغمند با شکوه و به امشاسپندان، به آب هاى خوب مزدا داده، به آب اردویسور اناهیتاى پاک، به همه آب هاى مزدا داده، به همه گیاهان مزدا داده، به همه ستودگان مادى و مینوى و به فروهرهاى پاکان و راستان که پیروز و پرتوان هستند.

مى ستایم آب اردویسور اناهیتا را که در همه جا گسترده است و تندرستى بخش است و بداندیشان را دشمن است و اهورایى کیش است و در خور ستایش و نیایش در جهان مادى. آن پاکى که جان افزاست، پاکى که فزاینده گله و رمه است، پاکى که گیتى افزاست، پاکى که خواسته افزاست.
اردویسور اناهیتا که داراى هزارها دریاچه و هزارها نهر است که هر یک از این دریاچه و نهرها به اندازه چهل روز راه هست براى کسى که با اسب راهوارى براند.

آب ما، از آن بداندیش نیست، از آن بدگو نیست، از آن بدکردار نیست، از آن بدبین نیست، از آن کسى که دوست را بیازارد نیست، از آن کسى که همراهان را بیازارد نیست، از آن کسى که کارکن را بیازارد نیست، از آن کسى که خویشان را بیازارد نیست.

اى آب ستوده، به من بزرگ ترین دارش ها (نعمت ها)، تن درست و اندام درست ارزانى دار. اى آب ستوده، به من خواسته فراوان ببخش، گله و رمه گوناگون و فرزندان دلیر همان گونه که پیش از من به کسانى که از تو خواستند، بخشیدى.

با آرزوى این که تمامى ما ایرانیان، گذشته خود را بشناسیم و تا جایى که توان داریم جشن هاى کهن خود را زنده کنیم و به احترام آب هاى تمام دنیا که پاک است و پاک کننده، به آن ارج نهیم و در حفاظت و پاک نگه داشتن آن بکوشیم.




+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت 20:20  توسط dara  | 

نگاهی به ریشه و معنی واژه ی آذربایجان


 

شماره ی نوشته: ۱۴ / ۸

دکتر حسین نوین رنگرز

نگاهی به ریشه و معنی واژه ی آذربایجان

منطقه ی آذربایجان بخشی از سرزمین ماد بزرگ بود. این سرزمین از زمان یورش اسكندر مقدونی به نام آتورپاتگان معروف شده است. نام این منطقه در كتاب بن دهش (خلاصه ی اوستا) "ایـران ویچ" نوشته شده است. در آن كتاب می خوانیم: «ایـران ویچ ناحیت آذربایجان است. ایـران ویچ (آذربایجان) به ترین سرزمین آفریده شده است. زرتشت چون دین آورد، نخست در ایـران ویچ (آذربایجان) فراز یشت، پرشیتوت و مدیوما (مدیا – ماد) از او پذیرفتند. ایرانویچ یعنی آذربایجان».(۱)

علاوه بر ایـران ویچ كه به آذربایجان اطلاق شده، نام بامسمای آذرگشسب نیز به آذربایجان داده شده است كه بنا به خبر شاهنامه، دو آتشكده‌ی مقدس به نام آذرگشسب بوده است كه یكی در باكو و دیگری در شیزمراغه (تخت سلیمان) قرار دارد. آتشكده آذرگشسب باكو، هم چنان پابرجاست و ظاهرن آن را بازسازی كرده اند. علی‌اكبر دهخدا، در لغت نامه ی خود، ذیل لغت باكو، شرح مفصلی درباره این آتشكده آورده است. (۲)  آتشكده بزرگ و معروف دیگر در تخت سلیمان مراغه قرار دارد به نام «‌‌‌‌آذرگشسب» و گیرشمن درباره آن می‌نویسد: «این  مركز دینی ماد آذربایگان (تخت سلیمان امروز) معبد شمالی ایـران بود. در این معبد جامعه‌ای بسیار قدیم از مغان می‌زیستند. (۳)

در شاهنامه فردوسی نیز آمده كه در دوران كیانیان، آذربایجان را به نام آتشكده ی بزرگ و مقدس «‌آذرگشسب»‌ می‌خوانده اند. بر پایه ی سخن فردوسی، كی‌خسرو پیش از نشستن بر تخت شاهی، همراه با پدربزرگ خود كی‌كاوس به سوی خاك آذرگشسب (آذربایجان) روان می‌شود تا در محراب، آغاز سلطنت خود را متبرك و از خداوند در اداره امور كشور یاری بخواهد:

چنین گفت خسرو به كاوس شـاه / كه جز كردگار از كه جوییم راه

بدو گفت: ما هم‌چنین با دو اسب / بتازیم تا خاك آذرگشسب

سر و تن بشوییم با پا و دست / چنان چون بود مرد یزدان پرست

به زاری، آیا كردگار جهان / به زمزم كنیم آفرین جهان

بباشیم در پیش یزدان به پای / مگر پاك یزدان بود رهنمای ... (۴)

آرتو كریستن سن نیز در تایید زیارتگاه بودن آن آتشكده چنین می نویسد: «‌آتشكده ی آذرگشسب یا آتش سلطنتی در گنجگ (شیز) واقع درآذربایجان بود كه اكنون به خرابه های تخت سلیمان معروف است و پادشاهان ساسانی هم (مانند كی‌كاووس و كی‌خسرو به روایت فردوسی) در ایام سختی به زیارت این معبد می‌شتافتند. و زر و مال و ملك و غلام برای آن جا نذر می كردند. (۵)

از نام‌های دیگر آذربایجان «‌ماد خُرد» بوده است. در دوران شاهنشاهی مادها و در آن روزگار، ایـران بزرگ را «‌ماد بزرگ» و آذربایجان را «ماد خرد» می نامیدند. این ناحیه را به روزگار مادها، آتورپاتكان نیز می‌گفتند که به نظر استرایو، جغرافی نگار معروف یونانی آذربایجان از نام سرداری به نام «‌آتورپات» اقتباس شده است. بدین سان كه چون دوران پادشاهی هخامنشیان به پایان آمد و الكساندر ماكدونی (٦) به ایـران دست یافت، سرداری به نام «‌آتورپات» در آذربایجان برخاسته، آن سرزمین را، كه بخشی از خاك مادان و نام «ماد كوچك» معروف بود، از افتادن به دست یونانیان نگاه داشت و آن سرزمین به نام «‌آتورپاتكان» خوانده شد. (۷) ریشه ی نام «‌آتورپاتكان» از آتورپاتن، آتورپات، آذرپات یعنی «آذر پاسدار» یا نگهبان آتش است و آتروپاتن لقب هر یك از ساتراپ ها (استانداران) هخامنشی در این استان بوده است. چه آذربایجان جایگاه بزرگ‌ترین و مقدس‌ترین آتش ایزد افروخته یعنی «‌اذرگشسب» بود كه چنان که گفته شد یكی در باكو و دیگری در شیزمراغه (تخت سلیمان امروزی) قرار داشت.

دیاكونف نیز درباره ی علت نام گذاری آذربایجان نوشته است: «‌این نظر بسیار شایع است كه آتروپات «شخص» نیست و لقب كاهنی است كه در ماد حكومت می كرده است و اشتقاق این كلمه «نگهبان آتش» چنین تعبیری را اجازه می دهد». (۸) برخی نیز معتقدند كه در دوران شاهنشاهی مادها و پس از آن در دوران هخامنشیان تا زمان كوروش كبیر، مغان علاوه بر سمت پاس داری از آتش مقدس، شغل استان داری آذربایجان را نیز برعهده داشتند. این لقب تا زمان یورش اسكندر لقب استان داران بود.ولی آخرین ساتراپ (استان دار) هخامنشی برای جلوگیری از ورود یونانیان به سرزمین آتش مقدس و حفظ حرمت استان آذرگشسب خودر ا نه استان دار، بلكه پاس دار آتش مقدس یعنی «‌آتروپاتن» خواند و از آن پس عنوان و لقب او «‌آتروپاتن» به صورت نام این استان در آمد. احمد كسروی نیز هنگام بررسی نام «آتروپات» واژه ی «‌اتور» را همان آذر یا آتش و «‌پات» را كه بعدها به صورت «‌پاد» و «‌باد» درآمد به معنای «‌نگهبان» دانسته است. (۹) این نام تا پایان دوره ی ساسانی در ایـران رایج بوده است. چنان كه یكی از موبدان مشهور «‌آذرباد ماراسپندان» یا «‌آذرباد مهراسپندان» نام داشته است. این شخص وزیر شاپور دوم، شاهنشاه ساسانی و یكی از مفسران اوستا بود. نام این موبد به صورت «‌آتربات مانسار اسپندان» نیز آمده است. (۱۰)

در ادبیات دری، آتورپات به صورت‌های، آذرآبادگان، آذربایگان و آذربایجان آمده است. چنان كه فردوسی نیز «‌آذر آبادگان» به كار برده است:

به یك ماه در آذر آبادگان / ببودند شاهان و آزادگان

وز آن جایگه لشكر اندر كشید / سوی آذر آبادگان بركشید

در كتاب‌های عربی نیز آذربایجان و آذربیجان به كار برده شده است.

افزون بر این، در ایـران باستان نیز نام آذربد، آذرپاد و در پهلوی آتروپات (مارسپندان) از نام های معمول و رایج بوده است. آتورپاتكان همان گونه كه گفته شد، خود از سه كلمه تركیب یافته است. آتور یا آذر به معنی آتش و پات یا پای (پد) از مصدر پاییدن به معنی نگهبان و نگهبانی كردن و سرانجام «‌كان یا گان» كه پساوند مكان یا نسبت است. با این توضیح «‌سرزمین یا شهر نگهبان آتش» معنای درست تری است كه می‌توان به آذربایجان  اطلاق کرد.

- - -

پی نوشت ها:

۱-   فرتیغ دادگی: بن دهش (خلاصه ی اوستا)، گزارنده: مهرداد بهار، برگ های ۲۸ و ۱۵۲.

۲-   علی اكبر دهخدا، لغت نامه، ج ۳، چاپ اول، انتشارات دانشگاه تهران، ۱۳۷۳، ذیل باكو

۳-   پروفسور گیرشمن، ایـران از آغاز تا اسلام، ترجمه ی دكتر محمد معین، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، ۱۳۴۹، برگ ۲۷۰.

۴-   فردوسی، شاهنامه، به همت محمد رمضانی، كلاله خاور، جلد ۳، برگ ۹۵.

۵-   آرتوركریستن سن، ایـران در زمان ساسانیان، ترجمه ی رشید یاسمی، چاپ دوم، انتشارات دنیای كتاب ۱۳۷۷، برگ ۱۹۰.

٦-   این شخص همان اسكندر مقدونی است. در نوشته های باستان، او را به جای الكساندر، السكندر می نامیدند.

۷-   احمد كسروی، كاروند، به كوشش یحیی ذكاء، تهران، ۱۳۵٦، برگ های ۳۱۳- ۳۱۴.

۸-   دیاكونف، تـاریخ ماد، ترجمه ی كریم كشاورز، بنیاد ترجمه و نشر كتاب، ۱۳۴۵، برگ ۷۸۰.

۹-   احمد كسروی، كاروند، برگ های ۳۱۵- ۳۱٦.

۱۰- علی اكبر دهخدا، لغت نامه، جلد ۱، انتشارات دانشگاه تهران، ۱۳۷۲، ذیل «‌آتروبات»

 

از: آذرپادگان  


+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1390ساعت 0:36  توسط dara  | 

شگفتیهای شهر سوخته


ایران سرزمین اهورایی




در روزگاران دور که بشر تازه یک‌جا نشین شده بود، شهری در سیستان پدید آمد که به گفته‌ی باستان‌شناسان به لحاظ بافت شهری، جمعیت، برنامه ریزی شهری و ... اولین شهر جهان بود. شهر سوخته و تمدن هوشمند و خلاق آن با بیش ازپنج‌هزار سال قدمت، به‌عنوان بزرگ‌ترین استقرار شهرنشینی در نیمه‌ی شرقی فلات ایران، نمونه‌ای منحصر به ‌فرد و حکایت‌گر واقعی علم، صنعت و فرهنگ گذشته‌های دور این مرز و بوم می‌باشد.

شهر سوخته در ۵۶ کیلومتری زابل در استان سیستان و بلوچستان و در حاشیه جاده زابل - زاهدان واقع شده است. این شهر در ۳۲۰۰ سال قبل از میلاد پایه گذاری شده و مردم این شهر در چهار دوره بین سال‌های ۳۲۰۰ تا ۱۸۰۰ قبل از میلاد در آن سکونت داشته اند. محوطه باستانی شهر سوخته در هزاره دوم و سوم قبل از میلاد، توسط مهاجرانی كه از چهار گوشه به ‌آن مهاجرت كرده‌اند، بنا شده است.سند یا کتیبه ای که نام واقعی و قدیمی این شهر را مشخص کند هنوز به دست نیامده و به دلیل آتش سوزی در دو دوره زمانی بین سال های 3200 تا 2750 قبل از میلاد «شهر سوخته» نامیده می شود.«کلنل بیت» یکی از ماموران نظامی بریتانیا از نخستین کسانی است که در دوره قاجار و پس از بازدید از سیستان به این محوطه اشاره کرده و نخستین کسی است که در خاطراتش این محوطه را شهر سوخته نامیده و آثار باقیمانده از آتش سوزی را دیده است. پس از او «سر اورل- اشتین» با بازدید از این محوطه در اوایل سده حاضر، اطلاعات مفیدی در خصوص این محوطه بیان کرده است. بعد از او شهر سوخته توسط باستان‌شناسان ایتالیایی به سرپرستی«مارتیسو توزی» از سال ۱۳۴۶ تا ۱۳۵۷ مورد بررسی و کاوش قرار گرفت.شهر سوخته دارای تشکیلات مرتب و منظمی بوده و از بعد سازمان‌دهی اجتماعی نیز جزو شهر‌های پیشرفته‌ی زمان خود بوده است. وجود نظام مرتب و منظم آب‌رسانی و تخلیه‌ی فاضلاب، دانش پزشکی پیشرفته و صدها عامل دیگر بر اهمیت این منطقه افزوده است.
شهر سوخته
این شهر از نادرترین شهرهای باستانی است که در آن، زنان عهده دار امور مالی خانواده‌شان بوده‌اند.بر مبنای یافته‌های باستان شناسان شهر سوخته ۱۵۱ هکتار وسعت دارد و بقایای آن نشان می‌‌دهد که این شهر دارای پنج بخش مسکونی واقع در شمال شرقی شهر سوخته، بخش‌های مرکزی، منطقه صنعتی، بناهای یادمانی و گورستان است که به صورت تپه‌های متوالی و چسبیده به هم واقع شده اند. هشتاد هکتار شهر سوخته بخش مسکونی بوده است.شهر سوخته مرکز بسیاری از فعالیت‌های صنعتی و هنری بوده، در فصل ششم کاوش در شهر سوخته نمونه‌های جالب و بدیعی از زیورآلات به دست آمد.  در جریان حفاری‌های فصل های گذشته در شهر سوخته مشخص شد که با توجه به صنعتی بودن شهر سوخته و وجود کارگاه‌های صنعتی ساخت سفال و جواهرات در این منطقه، ساکنان شهر سوخته از درختان موجود در طبیعت محوطه برای سوخت استفاده می‌‌کرده اند. در شهر سوخته انواع سفالینه‌ها و ظروف سنگی، معرق کاری،انواع پارچه و حصیر یافت شده که معرف وجود چندین نوع صنعت، به ویژه صنعت پیشرفته پارچه بافی در آنجاست. تاکنون ۱۲ نوع بافت پارچه یکرنگ و چند رنگو قلاب ماهیگیری در شهر سوخته به دست آمده و مشخص شده مردم این شهر با استفاده از نیزارهای باتلاق‌های اطراف هامون سبد و حصیر می‌‌بافتند و از این نی‌ها برای درست کردن سقف هم استفاده می‌‌کردند. صید ماهی و بافت تورهای ماهیگیری نیز از دیگر مشاغل مردمان شهر سوخته بوده است. شهر سوخته بدون شک جز شهرهای بسیار پیشرفته زمان خود بوده است. اینک به برخی از این پیشرفت های شگفت انگیز اشاره می کنیم:
نخستین چشم مصنوعی جهان
چشم مصنوعی
برای نخستین بار در شهر سوخته یك چشم مصنوعی متعلق به 4800 سال پیش كشف شد. این چشم مصنوعی متعلق به زنی 25 تا 30ساله بوده که در یکی از گور های شهر سوخته مدفون شده بوده است.جمجمه زن صاحب چشم مصنوعی شهر سوخته چشم مصنوعی روی جمجمه او دیده می‏شود.
چشم مصنوعی
چشم مصنوعی یافت شده در چشم چپ او کار گذاشته شده و با وجود گذشت زمان نزدیک به 4500 سال از ساخته شدن آن هنوز سالم است.جنس این چشم مصنوعی یافت شده هنوز بطور کامل مشخص نشده است اما به نظر می رسد در ساخت آن از قیر طبیعی مخلوط به نوعی چربی جانوری استفاده شده است.در روی این چشم مصنوعی ریزترین مویرگ‌های داخل چشم توسط مفتول‌‌های طلایی به قطر كمتر از نیم میلی‌متری طراحی شده‌اند. مردمك این چشم در وسط طراحی شده و تعدادی خطوط موازی كه تقریباً یك لوزی را تشكیل می‌دهند در پیرامون مردمك دیده می‌شود.سرپرست گروه باستان شناسی شهرسوخته سید منصور سید سجادی  :برای نخستین بار در شهر سوخته یک چشم مصنوعی پیدا شد . مطالعات اولیه نشان داده اند که چشم چپ زن تنومند مدفون در قبر شماره 6705 مصنوعی بودهاست . همین مطالعات نشان می دهند که زیر طاق ابروی زن مذکور آثار آبسه دیده می شود. به علت طول زمان زیادی که بخش زیرین این چشم مصنوعی با پلک چشم در تماس بوده است آثار ارگانیکی پلک چشم نیز در روی آن مشهوداست . جنس و ماده ای که چشم مذکور با آن ساخته شده است هنوز به دقت روشن نشده و تشخیص آن به آزمایشهای بعدی موکول شده است اما به نظر می رسد که چشم مزبور از جنس قیر طبیعی که با نوعی چربی جانوری مخلوط شده است ساخته شده است . در روی این چشم مصنوعی ریز ترین مویرگهای داخل کره چشم توسط مفتول های طلایی به قطر کمتر از نیم میلی متر طراحی شده اند مردمک چشم در وسط طراحی شده و جز از آن تعدادی خطوط موازی که  تقریباً یک لوزی را تشکیل می دهدند درپیرامون مردمک دیده می شود از دو سوراخ جانبی واقع در دو سوی این چشم مصنوعی جهت نگهداری و اتصال آن به حدقه چشم استفاده می شده است . بررسی های انسان شناسانه نشانداده که به احتمال بسیار زیاد زن مزبور دارای سنی بین 25 تا 30 سال بوده و دو رگه (سیاه و سفید) بوده است . اشیاء پیدا شده در این قبر دو قسمتی عبارت بوده اند از ظرفهای سفالی ، مهرهای تزیینی ، یک کیسه جرمی و یک آینه مفرقی . قدمت این قبر و چشم مصنوعی به حدود 2800 سال بیش ازمیلاد و 4800 سال پیش از این می رسد . مطالعه جهت دستیابی به اطلاعات بیشتر در این مورد چشم و اسکلت ادامه دارد.
جراحی مغز
یکی شگفت‌انگیزترین یافته‌‌های این شهر، پیدایی نشانه‌های کهن‌ترین جراحی مغز درشهر سوخته است. جمجمه‌ای از دختر دوازده یا سیزده ساله که در 4800 سالپیش، پزشکان آن دیار برای درمان بیماری هیدروسفالی (جمع شدن مایع درجمجمه) بخشی از استخوان جمجمه او را برداشته و جراحی کردند که مدت‌ها بعد از این عمل زنده مانده است. 
جراحی مغز شهرسوخته
اسكلت كامل پیدا شده از یك دختر 14 ساله كه مورد جراحی مغز قرار گرقته است...چهره این دختر توسط اندام شناسان باستان شناس در تصویر فوق باز سازی شده است.
جراحی مغز شهرسوخته
محل كشف اسكلتهای مورد جراحی قرار گرفته به همراه وسایل زینتی و چندکوزه

خط کش 5 هزار ساله
در طی کاوش های انجام گرفته در شهر سوخته یک خط کش ساخته شده از چوب آبنوس کشف شد. دکتر سید منصور سید سجادی، سرپرست هیات باستان‏شناسی شهر سوخته درباره خط کش کشف شده گفت: این خط کش به طول 10 سانتیمتر با دقت نیم میلیمتری و از جنس چوب آبنوس است. کشف خط کش در شهر سوخته زابل نشانگر این است که ساکنان این شهر باستانی دارای پیشرفت های زیادی در زمینه علم ریاضیات بوده اند.
قدیمی ترین تخته نرد جهان
از گور باستانی موسوم به شماره 761 کهن ترین تخته نرد جهان به همراه 60مهره ی آن در شهر سوخته پیدا شد. این تخته نرد بسیار قدیمی تر از تخته نردی است که در گورستان سلطنتی «اور» در بین النهرین پیدا شده بود.
تاس های بازی كشف شده به همراه تخته نرد در شهر سوخته
تخته نرد شهرسوخته
این تخته نرد از چوب آبنوس و به شکل مستطیل است. روی این تخته نرد، ماری که ۲۰ بار به دور خود حلقه زده و دمش را در دهان گرفته، نقش بسته است. این تخته نرد ۲۰ خانه بازی و ۶۰ مهره دارد. مهره ها که در یک ظرف سفالی در کنار تخت نرد قرار داشتند از سنگ های رایج در شهر سوخته یعنی از لاجورد، عقیق و فیروزه است.

نخستین انیمیشن جهان
نخستین انیمیشن جهان
باستان شناسان هنگام کاوش در گوری 5 هزار ساله جامی را پیدا کردند که نقش یک بز همراه با یک درخت روی آن دیده می شود. آن ها پس از بررسی این شی دریافتند نقش موجود بر آن برخلاف دیگر آثار به دست آمده از محوطه‌های تاریخی شهر سوخته، تکراری هدفمند دارد، به گونه‌ای که حرکت بز به سوی درخت را نشان می دهد. هنرمندی که جام سفالین را بوم نقاشی خود قرار داده، توانسته‌ است در 5 حرکت، بزی را طراحی كند كه به سمت درخت حركتو از برگ آن تغذیه می کند.
نخستین انیمیشن جهان
باستان‌شناسان با نزدیک كردن این تصاویر به یكدیگر موفق شدند نمونه‌ای ازیك تصویر متحرك را در قالب یك فیلم 20 ثانیه‌ای به دست آورند.
سرپرست تیم كاوش در شهر سوخته درباره كشف اخیر خود گفت: «حركت بز به سوی درخت و تغذیه او از برگ درختان در 5 حركت مصور شده است. در این تصاویر نه تنها بز به سمت درخت حركت می‌كند، بلكه جهش وی و پریدن بز روی برگ درختان كاملا دیده می‌شود.»
به گفته این باستان‌شناس، بز از جمله حیواناتی است كه در رسیدن به ارتفاعات تبحر داشته و می‌تواند با یك حركت جهشی به سمت بالا حركت كند. هنرمن دنقاش شهر سوخته‌ای، با دقت و زبردستی موفق به تصویر كردن جهش این بزشده است.
از این جام برای نوشیدن استفاده می‌شده است. ارتفاع این جام 10 سانتی‌متر است و روی یك پایه استوار شده است «سجادی» درباره منحصر به فرد بودن این تصاویر در دنیای باستانی گفت: «تاكنون در دوره‌های پیش از تاریخی چنین تصاویری دیده نشده و ما برای اولین بار به این تصویر در شهر سوخته برخورد كرده‌ایم. در بسیاری از ظروف، اشكالی را می‌بینیم كه تنها تكرار شده‌اند، اما حركتی در آنها دیده نمی‌شود. تحقیقات ما نشان داده  است كه این نقش، قدیمی‌ترین ایده مردمان باستان برای ارایه «تصویر متحرك» و به تعبیر امروزی «انیمیشن» است.»
از دیگر اشیای مهم از میان هزاران شی یافت شده، می‌توان از سفال با امضای سفال‌گر بر روی آن، چکش، سوزن، شهرک‌های مسکونی و ساختمان‌های همه‌گانی هم‌چون آپارتمان، بذر خربزه، حبوبات، ماهی خشک کرده، برنج، زیره، کوره‌های سفالگری، کوره‌های ذوب فلزات، دکمه، تبر، بندکفش، قلاب، شانه سر، طناب، سبد، گل مو، قاب‌های چوبی، کفش، کمربند و ... نام برد.
جواهرسازی شهر سوخته
گورستان شهر سوخته
گورستان
گورستان
خاکستر جسد



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 18:45  توسط dara  | 

تطبیق خصوصیات ذوالقرنین و کوروش

                   تطبیق خصوصیات ذوالقرنین و کوروش

 

 

1_ إِنَّا مَكَّنَّا لَهُ فِي الْأَرْضِ وَآتَيْنَاهُ مِن كُلِّ شَيْ‏ءٍ سَبَباً             

(ما او را در زمین قدرت و حکومت دادیم و اسباب (رسیدن به) هر چیزی را در اختیارش نهادیم.)

 

 از سبک و شیوه خاص کلام قرآن یکی این است که علاوه بر اینکه همه امور را در گرو امر خداوند می داند، وقتی فتح یا موفقیت بزرگی از طرف کسی صورت می گیرد مستقیما آن را به خدا نسبت می دهد – چنانچه در این آیه آمده – و می خواهد تایید کند که امری بزرگ و خارق العاده و بر خلاف موازین طبیعی، صورت گرفته که فقط با موهبت و عنایت خاص خداوندی بوده که چنین کاری انجام پذیرفته است. مثلا در سوره یوسف نیز چنین می فرماید:  وَكَذلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي الْأَرْضِ (1) یعنی یوسف را در سر زمین مصر قدرت و حکومت دادیم. از اینجا هم امر را از آن نظر مستقیما مربوط به خداوند می کند که کاری برخلاف معهود و طبق شرایطی خاص و خارق العاده صورت گرفته است، زیرا یوسف به طریقی عجیب و غیر قابل باور به تخت و تاج مصر رسید. ابتدا برادرانش به خاطر حسادتی که نسبت به محبت پدر به او داشتند، قصد قتل او را کردند، ولی بعد تصمیم گرفتند او را در یک چاه بیاندازند، بعد او را به عنوان غلام در مصر به عزیز فروختند.. و سرانجام یوسف به زندان افتاد و مدت ها محبوس بود، ولی به صورت شگفت آوری به پادشاهی مصر رسید. شیوه کلام قرآن در مورد ذوالقرنین هم همینطور است. و لازم به نظر می رسد که ذوالقرنین نیز مانند یوسف در شرایطی غیرعادی و شگفت انگیز به تخت و تاج رسیده باشد که فقط لطف خاص خداوند شامل او بوده باشد. وقتی در احوال کوروش بررسی می کنیم، می بینیم جزئیات زندگی او چون زندگی یوسف همراه با حوادث عجیب و گیج کننده بسیار است که باعث شده است، بعدها مورخان در مورد او و کودکی اش افسانه ها بسازند. به محض اینکه چشم به جهان گشود، جد مادری اش، سخت ترین و کینه توز ترین دشمن او گردید که دستور داد کودک معصوم را به قتل برسانند، ولی مامور قتل از این کار سر باز زد و به خاطر مهر و محبتی که قلبش را فراگرفته بود او را از چنگال مرگ نجات داد. کوروش در دشت ها و کوهستان ها بزرگ شد، و در کنار جوانان گمنام و بدون فرهنگ پرورش یافت. ولی ناگهان مسیر زندگی اش تغییر کرد و به میدان سعی و عمل رانده شد، ترقیات او بسیار سریع انجام گرفت، کشور ماد بدون زحمت در برابرش زانو زد، معلوم است که سیر حوادث یک زندگی عادی هرگز چنین نیست و این همه اتفاق در زندگی یک فرد مسلما غیرعادی و نادر و عجیب به شما می رود. (2) وَآتَيْنَاهُ مِن كُلِّ شَيْ‏ءٍ سَبَباً  یعنی همه گونه وسائل کار و موفقیت را در دسترس او نهادیم، ملاحظه کنید که چگونه کلمات آیه با حقیقت وقایع توافق دارد. نوزادی که جدش دستور به قتل او داده بود، جوانی که دیروز چوپانی گمنام بیش نبود، امروز بر تخت شاهی نشسته و پادشاهی است که همه گونه وسایل، بدون جنگ و خونریزی، برایش فراهم آمده است.

 

2- حَتَّى‏ إِذَا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَغْرُبُ فِي عَيْنٍ حَمِئَةٍ وَ وَجَدَ عِندَهَا قَوْماً                                                                

(تا آنکه به غروبگاه خورشیدرسید، به نظرش آمدکه خورشید در چشمه ای سیاه غروب می کندونزدیک آن طایفه ای را یافت)

 

پس از آن قرآن سه کار بزرگ برای ذوالقرنین بر می شمارد که نخستین آن لشکرکشی او به "مغرب الشمس" است که مسلم است غرض از مغرب الشمس جهتی است که در آن غروب خورشید باشد، زیرا چنین مکانی طبیعتا وجود ندارد، از این نظر کلیه جملاتی که در این آیات عبارات مغرب المشس و مطلع المشس دارند، باید به مشرق و مغرب تعبیر شوند. در کتب یهود هم چنین تعبیراتی می یابیم، مثلا در کتاب زکریا نبی (ع) خداوند می فرماید: بندگانم را از سرزمینی که خورشید از آنجا بر می آید و سرزمینی که خورشید در آن فرو می رود نجات می دهم. (3) در این آیه مقصود این است که مردم بیت المقدس را از چنگ مصر و بابل نجات خواهد داد، این یک امر واضحی است که مصر برای فلسطین در حکم مغرب و بابل برای فلسطین در حکم مشرق است. در هر حال، نخستین کار بزرگ در مغرب صورت گرفت. در اینجا مسلم است که اولین هجوم کوروش متوجه لید گردید که در جنوب آسیای صغیر (ترکیه امروزی) واقع شده است، اگر از شمال ایران به طرف آسیای صغیر راه بپیماییم همه جا به سوی مغرب خواهیم رفت. هنوز کوروش تاج کشور متحد پارس و ماد را بر سر نگذاشته بود که یک باره متوجه می شویم که با پادشاه آسیای صغیر موسوم به "کرزوس" رو به رو می شود. هرودت به تفصیل وقایع این جنگ را می نویسد و می گوید: پیروزی کوروش به حدی سریع بود که هیچ کس آن را تصور نمی کرد. چهار روز بیشتر از جنگ پتریا نگذشته بود که پایتخت لیدی تسلیم شد و کرزوس پادشاه آن در دست کوروش اسیر شد. (4) بدین طریق آسیای صغیر، از دریای سیاه تا دریای شام به تصرف کوروش در آمد و کوروش همچنان پیش می رفت تا به آخرین نقطه مغرب یعنی ساحل دریا رسید و در اینجا است که طبعا پای کوروش باز می ایستند، همچنان که دوازده قرن بعد، پای موسی بن النصیر (5) نیز در سواحل شمالی آفریقا از رفتن باز ماند! کوروش از هگمتانه تا لیدی هزار و چهار صد مایل راه پیمود و چون دیگر نمی شد از روی امواج دریا گذشت، به جای ماند و ایستاد، در این ساحل است که دیده می شود خورشید هنگام غروب در دریا فرو می رود و از این نقطه بلاشک همان مقصود عبارت "مغرب الشمس" به دست می آید. (و دید که خورشید در چشمه ای گل آلود و سیاه غروب می کند) اکنون نقشه سواحل غربی آسیای صغیر (ترکیه امروزی) را نگاه کنید، در این نقشه می بینیم که بیشتر ساحل به خلیج های کوچک منتهی می شود، مخصوصا در نواحی حدود ازمیر که دریا تقریبا صورت یک چشمه بزرگ به خود می کرد. سارد در نزدیکی ساحل غربی قرار داشت و چندان از شهر ازمیر فعلی فاصله نداشت، در اینجا می توانیم بگوییم، کوروش بعد از استیلا بر سارد به نقطه ای از سواحل دریای اژه نزدیک ازمیر می رسد و در آنجا متوجه می گردد که دریا صورت چشمه ای به خود گرفته و آب نیز از گل و لای ساحل تیره رنگ به نظر می رسد. در حوالی غروب اگر کسی آنجا ایستاده باشد خواهد دید که قرص خورشید چنان می نماید که گویی در آب محو می شود، این آن چیزی است که کوروش دید و قرآن از آن اینگونه تعبیر می کند: چنین دید که خورشید در محلی که آب آن تیره رنگ بود فرو می رفت.

 

3- قُلْنَا يَا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْناً   قَالَ أَمَّا مَن ظَلَمَ فَسَوْفَ نُعَذِّبُهُ ثُمَّ يُرَدُّ إِلَى‏ رَبِّهِ فَيُعَذِّبُهُ عَذَاباً نُّكْراً  وَأَمَّا مَنْ آمَنَ وَعَمِلَ صَالِحاً فَلَهُ جَزَاءً الْحُسْنَى‏ وَسَنَقُولُ لَهُ مِنْ أَمْرِنَا يُسْراً

(گفتیم ای ذوالقرنین آیا آنها را عذاب می کنی یا در میانشان روش نیکویی پیش می گیری؟ گفت: هر کس که ستم کرده باشد عذابش خواهیم کرد، سپس به سوی پروردگارش بازگردانده می شود، آنگاه او را عذابی سخت خواهد کرد. و اما هر که ایمان آورد و کارهای شایسته کند، پاداشی هر چه نیکوتر خواهد داشت. ما نیز به او آسان می گیریم.)

 

مشخص است که ذوالقرنین نسبت به مردم به مهربانی رفتار کرده است و دست به قتل و غارت قوم شکست خورده نزده است. حال این را با اعمال کوروش بعد از جنگ فتح لیدی مقایسه می کنیم: معمولا در آن زمان عاقبت ممالک مفتوحه و شکست خورده، ویرانی و قتل عام به دست فاتحین بود، اما مورخین یونان می نویسند که نه تنها چنین چیزی در فتح لیدی اتفاق نیفتاد، بلکه کوروش با کمال بزرگواری با مغلوبین رفتار کرد به طوری که مردم احساس نمی کردند آتش جنگ به خانه آنها کشیده شده است. هرودت می گوید: کوروش فرمان داد که لشکریانش جز با سپاهیان دشمن، با هیچ کس با اسلحه رو به رو نشوند، و سربازانش نیز همین کار را کردند. (6) در قرآن آمده است که ذوالقرنین گفت: اگر کسی نیکویی کرد، خواهد دید که در برابر از طرف من با او به سختی و به بدی رفتار نخواهد شد. مورخین یونانی عموما به حقیقت این مطلب ایمان دارند و می نویسند که کوروش با همه به نیکی و داد رفتار کرد، مردم را از زیر بار خراج گران و مالیات های سنگین که از طرف پادشاهان بر دوش رعیت نهاده شده بود نجات داد. آسان گرفتن کوروش در کارها و مهربانی او دوره جدیدی در آسایش و رفاه قاطبه مردم پدید آورد. (( 7  

 

4- ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَباً حَتَّى‏ إِذَا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَطْلُعُ عَلَى‏ قَوْمٍ لَّمْ نَجْعَل لَّهُم مِن دُونِهَا سِتْراً 

(سپس بار دیگر از اسبابی که در اختیارش گذاشتیم بهره گرفت تا به خاستگاه خورشید رسید. در آنجا دید که خورشید بر مردمی طلوع می کند که در برابر تابش آفتاب پوششی برای آنها قرار نداده بودیم.)

 

لشکرکشی دوم ذوالقرنین به سوی مشرق بود، که در آنجا به قومی رسید که هیچ گونه محافظی در برابر تابش خورشید نداشتند که یعنی کوچ نشین بودند و خانه و سرپناهی که آنها را از تابش آفتاب حفظ کند نداشتند. کوروش هم بعد از فتح لیدیا و پیش از فتح بابل در نواحی شرقی ایران مشغول جنگ با سکاها و طوایف باختر (بلخ) بود. (8) هرودت و کتزیاس هر دو از اقدامی که کوروش پس از فتح لیدی برای خواباندن شورش های

مشرق نمود نام می برند. این دو مورخ می گویند: طغیان بعضی قبایل وحشی در بیابان مشرق، کوروش را وادار به حلمه به مشرق نمود و این با آنچه قرآن در مورد ذوالقرنین می گوید کاملا همخوان است. مورخین یونانی این محل را "گیدروسیا" نامیده اند که در حکم شرق دور ایران است. (9)

 

5- ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَباً   حَتَّى‏ إِذَا بَلَغَ بَيْنَ السَّدَّيْنِ وَجَدَ مِن دُونِهِمَا قَوْماً لاَّ يَكَادُونَ يَفْقَهُونَ قَوْلاً  قَالُوا يَا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِنَّ يَأْجُوجَ  وَمَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ فَهَلْ نَجْعَلُ لَكَ خَرْجاً عَلَى‏ أَن تَجْعَلَ بَيْنَنَا وَبَيْنَهُمْ سَدّاً   قَالَ مَا مَكَّنِّي  فِيهِ رَبِّي خَيْرٌ فَأَعِينُونِي بِقُوَّةٍ أَجْعَلْ بَيْنَكُمْ وَبَيْنَهُمْ رَدْماً   ءَأَتُونِي زُبَرَ الْحَدِيدِ حَتَّى‏ إِذَا سَاوَى‏ بَيْنَ الصَّدَفَيْنِ قَالَ انفُخُوا حَتَّى‏ إِذَا جَعَلَهُ نَاراً قَالَ ءَاتُونِي أُفْرِغْ عَلَيْهِ قِطْراً  فَمَا اسْطَاعُوا أَن يَظْهَرُوهُ وَمَا اسْتَطَاعُوا لَهُ نَقْباً

 (به راه خود ادامه داد تا به میان دو کوه رسید و در کنار آن دو کوه مردمی را یافت که هیچ سخنی را نمی فهمیدند. او را گفتند: ای ذوالقرنین! یاجوج و ماجوج در این سرزمین فساد می کنند، آیا ممکن است ما پاداشی برای تو قرار دهیم و تو میان ما و آنها سدی ایجاد کنی؟ ذوالقرنین گفت: آنچه که پروردگارم در اختیار من گذارده از پیشنهاد شما بهتر است. مرا با نیروی بدنی خود یاری دهید تا میان شما و آنها سد محکمی بسازم.  قطعات بزرگ آهن برایم بیاورید و آنها را روی هم بچینید تا زمانی که میان دو کوه پوشانده شود. آتش ییافروزید و در آن بدمید. آنها دمیدند تا قطعات آهن سرخ و گداخته شد، سپس گفت: اکنون مس مذاب بیاورید تا به روی آن بریزیم. سرانجام سد قدرتمندی ساخت که قوم یاجوج و ماجوج قادر نبودند از آن بالا روند یا در آن رخنه کنند.)

 

قدم سوم ذوالقرنین حمله به مناطق کوهستانی شمال و جلوگیری از خرابکاری قومی به نام یاجوج و ماجوج بود، که سدی را نیز در آنجا بنا کرد. قرآن می گوید قومی که از ذوالقرنین تقاضای ساخت سد را کردند، سخنی را نمی فهمیدند یعنی قومی کوهستانی و وحشی بودند که از مدنیت و فهم و سخنگویی نصیبی نداشتند. کوروش هم لشکرکشی هایی به مناطق قفقاز امروزی داشته است. اما طوایفی که ذوالقرنین در آنجا یافت و گفته می شود دور از تمدن بودند، احتمالا همان قومی هستند که مورخین یونانی آنها را به نام "کوسی" خوانده اند و داریوش نیز در کتبیه خود از "کوسیا" نام می برد. (10) کوه های قفقاز مانند سدی طبیعی که از دریای خزر تا دریای سیاه کشیده شده اند، سرزمین های شمالی و جنوبی را از هم جدا می کنند. تنها رخنه ای که در این دیوار طبیعی وجود دارد، دره ای است معروف به تنگه داریال. در این تنگه یک سد باستانی از جنس آهن و مس وجود دارد. در قسمت بعدی بررسی خواهیم کرد که آیا این سد را کوروش ساخته است یا خیر.

منابع و مآخذ:

1- سوره یوسف آیه 56

2- کوروش کبیر، ترجمه باستانی پاریزی، ص 230

3- کتاب زکریا نبی (ع)؛ 8:7

4- کوروش کبیر، ترجمه باستانی پاریزی، ص 232

5- او از طرف خلیفه عبدالمک مامور فتح افریقا و اندلس شد. موسی بن نصیر و طارق زیاد هر دو ایرانی بودند. طارق اهل همدان بود.

6- کوروش کبیر، ترجمه باستانی پاریزی، ص 212

7- زرین کوب، عبدالحسین؛ روزگاران، ص: 71

8- کوروش کبیر، ترجمه باستانی پاریزی، ، ص 240

9- همان، ص 234

10- همان، ص 236

 

در آیات 83 تا 98 سوره کهف اینطور می خوانیم:

و (محمد) تو را از ذوالقرنین می پرسند، بگو: اینک از وی خبری و سخنی بر شما می خوانم. ما او را در زمین قدرت و حکومت دادیم و اسباب (رسیدن به) هر چیزی را در اختیارش نهادیم. او نیز از این اسباب بهره برد. تا به غروبگاه آفتاب رسید. در آنجا احساس کرد که خورشید در چشمه تیره و گل آلودی فرو می رود و در آنجا قومی را یافت. گفتیم ای ذوالقرنین آنها را مجازات می کنی و یا روش نیکی در مورد آنها اتخاد می کنی؟ گفت: آنکس را که ستم کرده است، مجازات خواهیم کرد، سپس به سوی پروردگارش باز می گردد و خدا او را مجازاتی شدیدتر خواهد کرد. و کسی که ایمان آورد و عمل صالح انجام داد، پاداشی نیکوتر خواهد داشت و ما نیز بر او آسان می گیریم. سپس بار دیگر از اسبابی که در اختیارش گذاشتیم بهره گرفت تا به خاستگاه خورشید رسید. در آنجا دید که خورشید بر مردمی طلوع می کند که در برابر تابش آفتاب پوششی برای آنها قرار نداده بودیم. آری اینچنین بود و ما از امکاناتی که نزد ذوالقرنین بود آگاهی داشتیم. باز اسبابی که در اختیار داشت را استفاده کرد و همچنان به راه خود ادامه داد تا به میان دو کوه رسید و در کنار آن دو کوه مردمی را یافت که هیچ سخنی را نمی فهمیدند. او را گفتند: ای ذوالقرنین! یاجوج و ماجوج در این سرزمین فساد می کنند، آیا ممکن است ما پاداشی برای تو قرار دهیم و تو میان ما و آنها سدی ایجاد کنی؟ ذوالقرنین گفت: آنچه که پروردگارم در اختیار من گذارده از پیشنهاد شما بهتر است. مرا با نیرو بدنی خود یاری دهید تا میان شما و آنها سد محکمی بسازم.  قطعات بزرگ آهن برایم بیاورید و آنها را روی هم بچینید تا زمانی که میان دو کوه پوشانده شود. آتش ییافروزید و در آن بدمید. آنها دمیدند تا قطعات آهن سرخ و گداخته شد، سپس گفت: اکنون مس مذاب بیاورید تا به روی آن بریزیم. سرانجام سد قدرتمندی ساخت که قوم یاجوج و ماجوج قادر نبودند از آن بالا روند یا در آن رخنه کنند. سپس گفت: این سد رحمتی از سوی پروردگار من است. اما هنگامی که وعده پروردگارم فرا رسد آن را در هم می کوبد و بدایند که وعده پروردگارم حق است. و در آن روز که جهان پایان می گیرد ما آنان را چنان رها می کنیم که در هم موج می زنند و در صور دمیده می شود و ما همه را جمع می کنیم...

ذوالقرنین که بود؟

خیلی از مورخین و مفسرین قرآن علاقه مند بوده اند که بدانند ذوالقرنین کیست و با کدام یک از بزرگمردان تاریخ تطابق دارد. اکثر مورخان و مفسران قدیمی مسلمان چند نظریه در این مورد داشته اند:

نظریه اول: اسکندر مقدونی

بعضی  مورخین اسلامی معتقدند که ذوالقرنین، همان اسکندر مقدونی است، ولی دلایل مستند و صحیحی در این مورد ارائه نمی کنند و بیشتر داستان هایی افسانه آمیز در مورد او و علت نام گذاری اش به ذوالقرنین می نویسند: اسکندر به دنبال آب حیات به کوه قاف رفت و فرشته موکل بر قله قاف او را ذوالقرنین نامید... اسکندر خواب دید که به خورشید رسیده است و ... افسانه هایی مانند این در مورد او بسیار به چشم می خورند. تنها دلیل تاریخی مستندی که برای این نظریه ارائه می شود فتوحات گسترده اوست، ولی مشخصات اسکندر مقدونی و عملکرد او در جنگ ها با خصوصیات ذوالقرنین قرآن اصلا هماهنگی ندارد. (1)

 

نظریه دوم: یکی از پادشاهان یمن

بعضی دیگر از مورخین معتقدند که ذوالقرنین یکی از پادشاهان یمن بوده است. زیرا القاب پادشاهان یمن اکثرا اینطور بوده اند: ذو المنار، ذو الكلاع، ذو نواس، ذو يزن و ... این دسته از مورخین از این نتیجه گیری کرده اند که ذوالقرنین قرآن هم باید یکی از پادشاهان یمن بوده باشد. سدی که ذوالقرنین ساخت هم همان سد معروف مارب است، ولی می دانیم که مشخصات این سد، با مشخصاتی که قرآن از سد ذوالقرنین ارائه می دهد اصلا انطباق ندارد. (2)

نظریه سوم: یک فرشته!

این نظریه که طرفداران کمی دارد نیز در مورد ذوالقرنین مطرح شده است. گفته اند عمر بن خطاب، مردی را دید که نامش ذوالقرنین بود و به او گفت: نام پیامبران کم بود، نام فرشتگان را هم بر خود نهاده اید؟ و از این سخن عمر بن خطاب نتیجه گرفته اند که ذوالقرنین یک فرشته بوده است! (3) این نظریه ها تقریبا هیچ مدرک قابل ملاحظه تاریخی ندارند و بیشتر بر اساس افسانه ها و خرافات شکل گرفته اند تا واقعیت؛ و برای هیچ مورخ و محقق امروزی قابل قبول نیستند. ایرادات زیادی هم بر این نظریه ها وارد است، مثلا: نه اسکندر مقدونی و نه هیچ یک از پادشاهان یمن، دارای صفات و خصوصیاتی که قرآن برای ذوالقرنین شمرده است، هستند. علاوه بر این اسکندر مقدونی سد معروفی نساخته است. سد مارب که در یمن واقع است هم با صفاتی که قرآن برای سد ذوالقرنین ذکر کرده تطبیق نمی کند، زیرا سد ذوالقرنین طبق گفته قرآن از آهن و مس، و به منظور جلوگیری از هجوم اقوام وحشی ساخته شده بود، در حالی که سد مارب از مصالح معمولی و به منظور جمع آوری آب و جلوگیری از طغیان سیلاب ها ساخته شده بود که شرح آن در قرآن در سوره ی سبا بیان شده است.

نظریه چهارم: کوروش کبیر

این نظریه برای نخستین بار توسط مرحوم مولانا ابوالکلام آزاد مطرح شد. در میان مفسران ایرانی قرآن هم، نخستین بار علامه طباطبایی از نظریه ابواالکلام مطلع شد و در تفسیر المیزان خلاصه ای از این نظریه را مطرح کرد. بعد از آن نیز در تفسیر نمونه همین نظریه مطرح و از آن حمایت شد. حال به بررسی این نظریه می پردازیم:

ذوالقرنین به چه معناست؟

پی بردن به معنای "ذوالقرنین" ما را در یافتن او یاری خواهد رساند. ذوالقرنین به معنای "دارنده دو قرن" است. ولی قرن به چه معناست؟ قرن در زبان عرب با این معانی به کار رفته است:

1- شاخ، سرون؛ که وحیدالقرن (=تک شاخ) به معنای کرگردن هم در زبان عرب به کار رفته است.

2 - یک سوی سر                                                

           3- جبه کوچک، تپه

4- گیسوی زنان

5- نوک مو

6- سر کوه، قله

7- شاخک حشرات

8- صد سال، سده  (4)

چرا این شخص، ذوالقرنین نامیده می شد؟

هر کدام از آن مورخینی که سه نظریه بالا را مطرح کرده بودند از واژه "قرن" مفاهیم خاصی را استنباط کرده و بر اساس آن به نظریه پردازی پرداخته بودند. بعضى معتقد بودند اين نامگذارى به خاطر آن بوده كه او به شرق و غرب عالم رسيد كه عرب از آن تعبير به قرنى الشمس (دو شاخ آفتاب) مى كند. عده ای ديگر معتقد بودند كه اين نام به خاطر اين بود كه او دو قرن زندگى يا حكومت كرد، و در اينكه مقدار قرن چه اندازه است نيز نظرات متفاوتى داشتند. بـعـضـى دیگر می گفتند در دو طرف سر او برآمدگى مخصوصى بود و به خاطر آن به ذو القرنين معروف شد. و بالاخره بعضى بر اين عقيده بودند كه تاج مخصوص او داراى دو شاخ بود، که این منطقی تر به نظر می رسد. اولین مفهومی که شنونده از "ذوالقرنین" برداشت می کند نیز همان صاحب دو شاخ است کما اینکه "وحید القرن" هم در زبان عرب رایج بوده است.

شان نزول این آیات:

مسئله بعدی که ما را در یافتن ذوالقرنین یاری خواهد کرد، شان نزول این آیات است. در کتاب های سیره و همچنین در تفاسیر قرآن در مورد شان نزول این آیات آمده است که گروهی از قریش به این فکر افتادند که پیامبر را آزمایش کنند، به همین دلیل تصمیم گرفتند از یهودیان مدینه که خود را صاحب کتاب آسمانی می دانستند و بهره ای از علم داشتند استفاده کنند، و از آنها بخواهند که چند سوال از کتب دینی خود استخراج کنند تا قریش آن سوالات را از پیامبر بپرسد. عده ای از آنها به مدینه رفتند و با دانشمندان یهودی ساکن مدینه در این مورد گفتگو و مشورت کردند. دانشمندان یهودی هم گفتند این سه سوال را از او بپرسید اگر جواب صحیحی به آنها بدهد، او پیامبر خداست: سرگذشت اصحاب کهف، مسئله روح (=جبرئیل)، و سرگذشت ذوالقرنین. فرستادگان قریش برگشتند و این سوالات را از پیامبر پرسیدند. به همین دلیل آیاتی که در پاسخ به این سوالات نازل شده اند اینطور آغاز می شوند: و از تو در مورد ذوالقرنین سوال می کنند. (5)

قرن و ذوالقرنین در زبان عبری و آیین یهود

از شان نزول این آیات متوجه شدیم که این شخص، پیش از نزول آیات قرآن هم با لقب ذوالقرنین نزد یهود شناخته شده بود. پس باید در کتاب های یهود او را جستجو کنیم. کتاب های یهود اکثرا به زبان عبری و آرامی (Aramaic) نوشته شده اند. اجازه بدهید پیش از پرداختن به کتب یهود، معنای قرن را در این دو زبان بررسی کنیم. نکته جالب این است که در زبان های عبری و آرامی هم کلمه قرن وجود دارد که اینطور (קרנ) املا می شود و /qeren/ تلفظ می شود! و جالب تر اینکه قرن در این دو زبان نیز معنی شاخ می دهد و با این معنی بارها و بارها در تورات استفاده شده است. در زبان عبری به صاحب دو شاخ، /lo’qerenim/ (=לוקרנם) و در زبان آرامی /ba’al ha’qerenayim / (=הַקְּרָנַיִם) می گویند، شباهت ها را ملاحضه می کنید؟ حال بررسی می کنیم آیا در منابع یهود کسی با لقب "صاحب دو شاخ" خوانده شده است یا نه: 

 در کتب یهود آمده است که دانیال نبی (ع)، رویایی می بیند که در آن شخصی را به یک قوچ صاحب دو شاخ تشبیه می کند:

در سال سـوم سلطنت بلشصر (بخت النصر)، خوابي ديگر ديدم. در خواب ديدم كه در شهر سلطنتي شوش واقع در استان عيلام در كنار رودخانه اولاي ايستاده بودم. وقتي به اطراف نگاه مي كردم، يك قوچ ديدم كه دو شاخ بلند داشت و كنار رودخانه ايستاده بود. سپس ديدم يكي از اين شاخ ها رشد كرد و از شاخ ديگر بلندتر شد. اين قوچ به سوی مغرب، شمال و جنوب شاخ مي زد و هيچ جانداري نمي توانست با او مقابله كند يا از چنگش جان سالم بدر برد. او هرطور مي خواست عمل مي كرد و بزرگ مي شد. در حالي كه درباره آنچه ديده بودم فكر مي كردم، ناگهان يك بز نر از غرب ظاهر شد. او آنقدر سريع مي دويد كه موقع دويدن پاهايش به زمين نمي رسيد. اين بز كه يك شاخ بلند در وسط چشمانش داشت، با تمام قدرت بطرف آن قوچ صاحب دو شاخ (=הַקְּרָנַיִם) دويد. سپس با غضب بر قوچ حمله برد و دو شاخش را شكست و او را كه ياراي برابري نداشت به زمين كوبيد و پايمال كرد، و كسي نبود او را از دستش نجات دهد...(6)

در همین کتاب تعبیر این خواب آمده است:

در حالي كه او (جبرئیل) سخن مي گفت من بيهوش بر زمين افتادم. ولي او مرا گرفت و بلند كرد و گفت: آمده ام تا بگويم در روزهاي سخت آينده چه پيش خواهد آمد. آنچه ديدي مربوط به زمان تعيين شده آخر است. آن قوچ صاحب دو شاخ (=הַקְּרָנַיִם) را كه ديدي، پادشاهی ماد و پارس است. آن بز نر، پادشاهي يونان است و شاخ بلندي كه در وسط دو چشمش بود، اولين پادشاه آن مملكت مي باشد. آن شاخي كه ديدي شكست و چهار شاخ ديگر به جايش درآمد، به اين مفهوم است كه امپراطوري يونان چهار قسمت خواهد شد و هر قسمت پادشاهي خواهد داشت، ولي هيچ كدام به اندازه پادشاه اول بزرگ نخواهند بود... (7) در این رویا، دانیال نبی (ع) ماد و پارس را به صورت دو شاخ یک قوچ می بیند که وقتی این دو کشور یکی و متحد شدند، یک قوچ صاحب دو شاخ نماینده آن شده است. آن بز کوهی که سرانجام این قوچ دو شاخ را از پا در می آورد به اسکندر تعبیر شده است. ولی آن قوچ دو شاخ چه کسی بود؟ چند سال بعد از پیش گویی دانیال نبی (ع)، کوروش کبیر در ایران ظهور کرد که پارس و ماد را متحد کرد و دولت قدرتمندی تشکیل داد که دانیال او را به قوچ دوشاخ تشبیه کرده بود. کتاب دانیال نبی (ع) به زبان آرامی نوشته شده است و همانطور که قبلا گفتم، معادل صاحب دو شاخ در این زبان (הַקְּרָנַיִם) است که /ba’al ha’qerenayim/ تلفظ می شود که بسیار به تلفظ ذوالقرنین عربی نزدیک است. (ba’al) معادل (ذو) عربی است به معنای دارنده، (ha) حرف تعریف است مثل (ال)، و (qerenayim) مثنی (qeren) است، به معنای دو شاخ، مثل قرنین عربی که مثنی قرن است.

در کتب دیگر یهود نیز مطالبی در مورد کوروش کبیر می خوانیم:

چه‌ كسي‌ اين‌ مرد (کوروش) را از مشرق‌ آورده‌ است‌ كه‌ هر جا قدم‌ مي‌گذارد آنجا را فتح‌ مي‌كند؟ چه‌ كسي‌ او را بر قوم‌ها و پادشاهان‌ پيروز گردانيده‌ است‌؟ شمشير او سپاهيان‌ آنان‌ را مثل‌ غبار به‌ زمين‌ مي‌اندازد و كمانش ‌آنان‌ را چون‌ كاه‌ پراكنده‌ مي‌كند.(8) او (کوروش) شبان من است [رهبري‌ است‌ كه‌ من‌ برگزيده‌ام]‌ و خواست‌ مرا انجام‌ خواهد داد.(9) خداوند درباره مسیح خویش (کوروش) می گوید که دست راست او را گرفتم تا به حضور وی امت ها را مغلوب سازم و کمرهای پادشاهان را بشکنم. تا درها را به حضور او مفتوح نمایم و دروازه ها دیگر بسته نشود.(10) من او را به عدالت برانگیختم و تمامی راه هایش را راست خواهم ساخت. شهر مرا بنا کرده و اسیران مرا آزاد خواهد کرد.(11) و می گویم که اراده من برقرار خواهد ماند و تمامی مسرت خویش را به جا خواهم آورد. عقاب شکاری را از مشرق و هم مشورت خویش را از جای دور می خوانم. من گفتم و البته به جای خواهم آورد و تقدیر نمودم و البته به وقوع خواهم رسانید.(12) خصوصیات نیک، کوروش چنان عظیم بوده است که قوم یهود هم به آن معترف است. به یاد داشته باشیم قوم یهود بی اندازه غرور قومی و دینی دارد، و اصولا در برابر بیگانگان و اقوام غیر یهود بیش از اندازه تعصب به خرج می دهند و هیچ چیز برای آنان گرانتر از این نیست که بیگانه ای را به بزرگواری و شرف معترف شوند. با همه این تعصبات، آنها در برابر فضائل کوروش که از هر حیث در برابر آنها بیگانه بود، سپر انداختند و نه تنها به بزرگواری او اعتراف کردند بلکه از زبان پیغمبران خود او را یک مسیح موعود شناختند و عقاب شرق و شبان خدا لقب دادند.

از نص کتب یهود، تشبیه کوروش به ذوالقرنین (=صاحب دو شاخ)، عقاب شرق، و مسیح خداوند کاملا آشکار است و ثابت می کند که او با این القاب نزد یهود شناخته شده بود و قریش با یاری یهود مدینه در مورد او از پیامبر سوال پرسیده بودند. مسئله دیگری که بر این ادعای ما صحه می گذارد، و هرگونه شک و شبهه را مرتفع می کند، مجسمه ای است از کوروش، که در نزدیکی استخر (اصطخر) در کنار نهر مرغاب در قرن نوزدهم میلادی کشف شد. این مجسمه که نمونه ای پر ارزش از فن حجاری ایران باستان است، کوروش را در قامت یک انسان نشان می دهد که دو بال مانند بال های عقاب از دو سویش گشوده شده، و تاجی به سر دارد که دو شاخ همانند شاخ های قوچ روی آن قرار دارد و تصویر "ذوالقرنین" و "عقاب شرق" را در ذهن بیننده تداعی می کنند.  

خصوصیات کوروش کبیر از نگاه مورخان یونانی

هرودت و گزنوفن، کتب خود را در زمان اردشیر و بعد از او تالیف کرده اند، یعنی در عصری که احساسات ملی یونان در برابر ایرانیان یک پارچه آتش شده بود، شعرای یونان شدیدترین نمایشنامه ها را بر ضد پارسیان به رشته نظم می کشیدند که هنوز هم باقی است. مشخص است که در چنین شرایطی نباید انتظار داشت که یک نفر یونانی در مدح و منقبت ملت دشمن سخن بگوید و با آزادی به ثنای او ترانه بسراید. ولی با همه اینها، شهرت محاسن و نیک رفتاری های کوروش در آن عصر تا بدان حد رسیده بوده که ورد زبان خاص و عام شده بود. ببینید دشمنان پارسی ها، چطور چهره کوروش را به تصویر می کشند: هرودت می گوید: کوروش پادشاهی بزرگوار، بخشنده و آسان گیر بود. همچون دیگر پادشاهان به جمع مال و منال حریص نبود، بلکه در بخشش و کرم افراط می کرد، داد مظلوم را می داد و آنچه را که خیر مردم در آن بود هدف خود قرار داده بود. (13) گزنوفن می نویسید: کوروش پادشاهی هوشیار و مهربان بود، با نبوغ پادشاهی، ملکات و فضائل حکماء نیز در او جمع شده بود، کوشش داشت کشور خود را به اوج عظمت برساند، بخشش او بر جبروت و جلال او می چربید، خدمت به همنوع را شعار خویش قرار داده و خوی او دادگستری و احقاق حق ستمدیدگان بود، تواضع و نرمدلی، جای کبر و غرور را در سر او اشغال کرده بود. (14)

خصوصیات کوروش کبیر از منظر مورخین معاصر

امپراتوریی که او بر شالوده ی امپراتوری ماد بنیاد نهاد چنان با تمام امپراتوری های گذشته تفاوت داشت که سیمای او به صورت یک فاتح، یک امپراتور، و یک منجی عصر، واقعیت تاریخ را به نحو چشمگیری مجال جلوه داد... او در نقش یک فاتح و یک امپراتور، به نحو بارزی در تمام عصر خویش و قرن ها بعد، همه جا مایه اعجاب و تحسین بود. دنیایی که او با نیروی جوانی، مصمم به تسخیر، اصلاح، و رهبری آن شد در آن ایام، بیش از هر چیز به اخوت انسانی، به تسامح، و وحدت که او تقریبا همه جا منادی آن بود حاجت داشت. خشونت ها و قساوت های امپراتوری های گذشته که تا آن زمان به وسیله آشور و بابل و مصر و حتی ماد به وجود آمده بود، همه جا مایه نفرت و ناخرسندی شده بود. این امپراتوران به هر جا رفته بودند جز کشتار نفوس، تاراج اموال، و تخریب ابنیه چیزی عاید بلاد فتح شده ی خویش نکرده بود. کوروش بر خلاف آنها همه جا با مغلوبان به رافت، با دشمنان به مدارا، و با صاحبان عقاید و رسوم مخالف، به تسامح رفتار می کرد... کوروش این نفحه ی تازه را در عالم دمید و الگوی یک فرمانرواییی نوین را که مبنی بر اخلاق و عدالت و نجابت بود به عالم عرضه کرد... او بنیاد فرمانروایی را بر رافت و محبت قرار می داد و به همین سبب حتی دشمنانش هم که از این نرمخویی او آگاه بودند در جنگ با او، مانند کسی که باید بکشد یا کشته شود نمی جنگیدند و چون از عطوفت او مطمئن بودند، از اینکه مغلوب او گردند دچار نومیدی و وحشت نمی شدند. اینکه به عقاید و رسوم اقوامی که مغلوب و منقادش می شدند احترام نشان می داد، از وقوف او بر اصول حکومت بر مردم حاکی به نظر می رسید. بیانیه او در بابل، که یک نسخه آن بر روی یک استوانه گلی از دستبرد حوادث مصون مانده است، در ضمن تقریر پیروزی بر دشمن و دلجویی از مغلوبان و ستمدیدگان، اولین پیش نویس اعلامیه حقوق بشر در آن دنیای ظلم و تبعیض و هرج و مرج را عرضه می دارد... صفات عالی اخلاقی او موجب شد تا در نزد مورخان و فلاسفه یونانی به عنوان نمونه پادشاهی و سرمشق امپراتوری مورد تحسین واقع شود. در هر کجا که به عنوان فاتح وارد می شد، بر خلاف فاتحان آشور و بابل نسبت به معابد اقوام حداکثر تکریم و احترام را نشان می داد؛ برای تعمیر و توسعه ی پرستشگاه ها کمک های بی دریغ می کرد، از اعمال هر گونه تضییق نسبت به پیروان ادیان اجتناب داشت و هر چند اجازه نمی داد این احترام بهانه ای برای تجاوزجویی و قدرت طلبی کاهنان گردد، با نهایت دقت این شیوه اخلاقی و انسانی را رعایت می کرد و گویی آن را وسیله تحکیم اساس قدرت امپراتوری می یافت. (

منابع و مآخذ:

1- لسان العرب، ج 13، ص 333؛ احسن التقاسیم، ترجمه علینقی منزوی ج 2، ص 433؛ تاریخ ابن خلدون، ترجمه محمد پروین گنابادی ج 6، ص 512؛ تاریخ طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده ج 1، ص 135؛ تاریخ یعقوبی، ترجمه محمد ابراهیم آیتی ج 1، ص 174؛ مروج الذهب، ترجمه ابوالقاسم پاینده ج 1، ص 57

2- تاریخ ابن خلدون، ترجمه محمد پروین گنابادی ج 1، ص 49 و 58؛ مجمل التواریخ و القصص، تصحیح ملک الشعرای بهار ص 159؛ مروج الذهب،

ترجمه ابوالقاسم پاینده ج 1، ص 282؛ اخبار الطوال ترجمه محمود مهدوی ص 51

3- سیره ابن هشام، ترجمه سید هاشم رسولی ج1، ص 188

4- لسان العرب؛ لغت نامه دهخدا

5- تفسیر نمونه، ج 12، ص 525؛ ترجمه تفسیر المیزان جلد 13، ص 339؛ دلائل النبوة ترجمه محمود مهدوی ج 2، ص 40؛ سیره ابن هشام ترجمه سید هاشم رسولی ج 1، ص 185

6- کتاب دانیال نبی (ع)، 8:1 تا 8:8

7- همان، 8:21 تا 8:24

8- کتاب اشعیا نبی (ع)، 41:2

9- همان، 44:28

10- همان، 45:1

11- همان، 45:13

12- همان، 46:11

13- کوروش کبیر، ترجمه باستانی پاریزی، ص 241

14- همان، ص 242

15- زرین کوب، عبدالحسین؛ روزگاران، ص 67، 68 و 69

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم تیر 1390ساعت 17:28  توسط dara  | 

خیام

در کارگه کوزه گری رفتم دوش

دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش

ناگه یکی کوزه برآورد خروش

کو کوزه گر کوزه خر کوزه فروش


از کوزه گری کوزه خریدم باری

آن کوزه سخن گفت ز هر اسراری


شاهی بودم که جام زرینم بود

اکنون شده ام کوزه هر خماری

در کارگه کوزه گری کردم رای

در پایه چرح دیدم استاد به پای

می کرد سبو کوزه را دسته وسر

از کله پادشاه واز دست گدای

این کوزه چو من عاشق زاری بوده است

در بند سر زلف نگاری بوده است

این دسته که بر گردن او می بینی

دستی است که بر گردن یاری بوده است

تا چند اسیر عقل هر روزه شویم

در دهر چه صد ساله چه یک روزه شویم

در ده قدح باده از پیش که ما

در کارگه کوزه گران کوزه شویم

خیام

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت 17:1  توسط dara  | 

فردوسی

فردوسی پاسبان زبان فا رسی

به خاطر زبان مادریم مدیونش هستم.

به خاطر زبان مادریم مدیونش هستم. به خاطر تمام روزهای کودکیم که زیر باران ترانه می خواندم و با زبانی که او برایم به یادگار گذاشت و رفت با قطره های باران هم آواز می شدم.

مدیون مردی بزرگ که زبان فارسی را برایم به یادگار گذاشت.

زبانی شیرین که با هر کلمه اش "ایران" را در ذهنم جاوید می کند. مدیون حکیم ابوالقاسم فردوسی.

و امروز من بازبان مادریم فریاد می زنم: عالیجنابان مغرب زمین! در مقابل من کلاه از سر بردارید که من زاده سرزمینی هستم که فردوسی بزرگ در آن زاده شد.

من زاده سرزمین رستم و زال هستم. سرزمین آرش.

زین پس نام سرزمین مرا با احترام برزبان آورید که او مادر فردوسی است.

مادر شاعری بزرگ که یقین دارم برضریح کلامش، دخیل ترجمه بسته اید.

نام خاتون خاوری ام، مادرم ایران را با زبان شیرین فردوسی و مولا نا بر زبان آورید و همراه با فردوسی بزرگ:

"بگوئید این جمله در گوش باد

چو ایران نباشد تن من مباد"

هر شخصی که در خاک پاک ایران زمین متولد شده باید کرایه سرزمین خود را بپردازد. درست مثل فردوسی که کرایه سرزمینی اش را پرداخت. مثل حافظ و سعدی و مولا نا و مفاخر ملی و همه شهدای ایران از زمان ایرج تا شهدای جنگ تحمیلی.

شاهنامه فردوسی راه چگونه زندگی کردن را به ما میآموزد; به ما که زاده سرزمین او هستیم.

فردوسی شاخص ترین مرد شعر و ادب جهان است. این بزرگمرد هزار سال پیش سرایش شاهنامه را به اتمام رساند به طوری که سال گذشته ما هزاره سرایش شاهنامه را به جشن نشستیم.

فردوسی در سال ۳۲۹ بعد از هجرت پیامبر در شهر طوس و در دهی به نام پاژ به دنیا آمد و در ۴۱۱ بعد از هجرت از دنیا رفت.

ارثیه این مرد بزرگ برای تمام فرزندانش که همانا مردمان ایران زمین هستند، ۶۵ هزار بیت شعر است که به صورت حماسه و مثنوی از پنجمین فرزند حضرت آدم، کیومرث تا آخرین پادشاه ساسانی، یزدگرد سوم، سروده شده.

سرایش این ۶۵ هزار بیت، ۳۰ سال از عمر فردوسی را در بر می گیرد و اشعاری که هزار سال پیش سروده شده امروز به راحتی برای ما قابل درک است.

بسیاری از بزرگان دنیا مانند نیچه از فردوسی درس گرفته اند و زندگی خود را براساس آموزه های فردوسی پیش برده اند.

تئودور مانسن در سال ۱۹۰۲ کتابی راجع به جنگ های آلمان و ایتالیا نوشت و جایزه نوبل را از آن خود کرد.

وقتی از او پرسیدند، چگونه به جایزه نوبل دست پیدا کردی، گفت: این جایزه متعلق به من نیست، بلکه متعلق به حکیم ابوالقاسم فردوسی ایرانی است که من کتاب او را خواندم و براساس نوشته های او کتابی نوشتم که موفق به کسب جایزه نوبل شد.

فردوسی بزرگ در تمام شاهنامه یک حرف نامربوط نمی زند، نه مدح شاهی را می گوید و حتی از خودش تعریف می کند، او در تمام شاهنامه حتی یکبار هم نام خود را نمیآورد. خلا صه کلا م فردوسی در این بیت شعر خلا صه می شود:

تو را دین و دانش رهاند درست

ره رستگاری ببایدت جست

یعنی یک بال از دین و یک بال از دانش برای پرواز لا زم است.

شاهنامه از آن جهت به این نام خوانده شده که شاه همه نامه هاست.

در آن مدح شاهی گفته نشده وبدی و درستی به زیبایی و ظرافت از هم تفکیک شده.

آن زمان که گالیله اعلام کرد زمین گرد است او را محکوم به اعدام کردند، در حالی که سالها پیش از او یعنی هزار سال پیش فردوسی، به گرد بودن زمین اشاره می کند و از چرخنده دهر صحبت به میان میآورد. همچنین زایمان سزارین که به خاطر ژولیوس سزار، سزارین نامیده شد سالها قبل در شاهنامه فردوسی مطرح شده بود. هزار سال پیش رستم دستان به این روش به دنیا آمد با این حال، باز ما هم عقب ماندیم و این نوع زایمان به نام دیگران تمام شد و هم اکنون تلاش ما برای تعویض نام سزارین به رستمانه در مجامع پزشکی به نتیجه نمی رسد و این یعنی ماهنوز فرهنگ غنی خود را باور نداریم و از دیگران پیروی می کنیم.

در شاهنامه آمده که زمانی که مادر رستم درحال وضع حمل است و مشکل زایمان دارد، سیمرغ یا همان سروش ایزدی به بشر راه زایمان غیرطبیعی را میآموزد.

همچنین برادران رایت مدعی پرواز آن هستند، هزار سال پیش جمشید جم اولین کسی بود که به آسمان پرواز کرد و پس از آن کاووس کی! این یعنی انگیزه پرواز در مغز ایرانی!!!

با این حال فردوسی در کشور ما با سختی زیست و پس از مرگش حتی اجازه ندادند که او را در قبرستان شهر دفن کنند و بنابراین او در خانه خودش دفن شده است.

فردوسی از نژاد دهقانان است و خود او و پدرانش صاحب ملک و املا ک فراوان بوده اند و اوضاع مالی خوبی داشتند.

ارثیه پدران فردوسی به او می رسد و او تمام اموالش را در راستای فرهنگ و تمدن ایران زمین خرج می کند و شاهنامه را می سراید. فردوسی اینگونه زیست و چیزی از کسی نخواست و در پایان عمرش سلطان محمود غزنوی حقی را که باید به او پرداخت می کرد، نپرداخت و پیکر بی جان فردوسی را در قبرستان عمومی شهر راه نداد. چرا که او را طاغوت زده می دانست.

اما ما فردوسی داریم و قدرش را نمی دانیم. نمی دانیم که دزدان چشم به راه غفلت ما هستند تا فردوسی را هم مانند مولا نا بدزدند.

چرا که:

چو دزدی با چراغ آید

گزیده تر برد کالا

دزدان می دانند که چه چیزی را باید ببرند. آنها می دانند که ما چه گنجی داریم. همانطور که ترک ها مولانا را بردند و هیچ کس نگفت مولانا در تمام عمر خود یک بیت شعر ترکی نگفت. و حالا از دولتی سر شاعر ما دولت ترکیه میلیونها دلار وارد کشورش می کند و ما فقط شاهد هستیم.

در تاجیکستان، مجسمه ۱۷ متری فردوسی را در پارک دوشنبه طراحی کرده اند و آن مجسمه میعادگاه ادب دوستان و عاشقان شعر فارسی است. با این که فردوسی دشمن آن سرزمین بوده چرا که تاجیکستان توران زمین بوده است.

هر گاه کلا می را با طلا بنویسند می گویند، آن کلا م آنقدر با ارزش بود که با طلا نوشته شده اما بعضی کلمات هستند که اگر با طلا نوشته شوند عیار طلا بالا می رود نه آن کلمات! اشعار فردوسی از آن دست کلمات هستند که عیار طلا را بالا می برند و به طلا افتخار می دهند.

شخصیت فردوسی آنقدر والاست که نه تنها به تمام مذاهب و ادیان بلکه به دشمن خود هم احترام می گذارد.

چنانچه می گوید:

شود کوه آهن چو دریای آب

اگر بشنود نام افراسیاب

یعنی فردوسی دشمن را خوار و خفیف نمی کند و او را بزرگ می شمرد و افراسیاب را اینچنین بزرگ می کند و اینجاست که با بزرگ شمردن دشمن، خود را هم بزرگ می کند.

فردوسی باور داشت که همه جهانیان برای چراغانی جهان زحمت می کشند و ریسه به دست ایستاده اند و این فقط ما نیستیم که در فکر دنیا هستیم.

چنانچه می گوید:

به هر جا که هستید خروش آورید

جهنده جهان را به جوش آورید

همه یک به یک مهربانی کنید

به کل جهان پاسبانی کنید

به صلح جهانی بکوشید سخت

به فر جهان باور نیک بخت

جهان را بسازید همچون بهشت

مگوئید هرگز سخن های زشت

بگوئید این جمله درگوش باد

چو ایران نباشد تن من مباد

نویسنده : مرجان حاجی حسنی

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اردیبهشت 1390ساعت 20:0  توسط dara  | 

ستارخان سردار ملی ایران

ستارخان سردار ملی ایران
زندگی‌نامه و ویژگی‌های رفتاری


  ستارخان یکی از مبارزان و سرداران زمان مشروطه بود که به سود مردم در برابر نیروهای دولتی در شهر تبریز و اذربایجان کوشش‌ها و دلیری‌ها کرد. در ایران ستارخان را سردار ملی می‌نامند.

  ستار قره‌داغی سومین پسر حاجی حسن قره‌داغی است که نزدیک سال 1284-1285 چشم به جهان گشود. ستار در جوانی مانند یعقوب لیث به جرگه‌ی لوتیان و جوان‌مردان محله‌ی امیرخیز تبریز در آمد و از همین روی با افراد محمد علی شاه قاجار درگیر شد و به ناچار از شهر گریخت و به راهزنی پرداخت. در این زمینه گفته می‌شود که از ثروت‌مندان می‌گرفت و به تهی‌دستان می‌سپرد. پس از مدتی توانست با میانجگری بزرگان به شهر بازگردد و در همین مدت با توجه به ویژگی‌های رفتاری که داشت مورد اعتماد مردم قرار گرفت.

  در زمان مشروطه نیز فرماندهی نیروهای ارمنی،قفقازی و تبریزی را بر دوش داشت و مقاومت جانانه‌ای در برابر نیروهای دولتی ضد مشروطه انجام داد و این مقاومت درخور ستایش باعث شد تا آرام آرام نام او در روزنامه‌های اروپایی مطرح گردد. ولی با چراغ سبز محمدعلی شاه قاجار و همراهی انگلیس نیروهای روسی به سمت تبریز به راه افتادند و توانستند راه جلفا را باز کنند. در این میان نیروهای مشروطه خواه در تلگرافی اعلام کردند که شهر تبریز را به دست نیروهای دولتی خواهند سپرد تا به دست نیروهای بیگانه روس نیفتد. ولی تلگراف محمدعلی شاه به روس‌ها باعث جلوگیری از پیش‌روی آن‌ها به سمت تبریز نشد و تبریز به دست نیروهای بیگانه‌ی روس افتاد.

  ستارخان نتوانست چیرگی نیروهای غیرایرانی و بیگانه را بپذیرد و به ناچار به کنسول‌گری عثمانی در تبریز پناهنده شد (1327) در این میان کنسول روس (پاختیانوف) که می‌خواست درفشی از کنسول‌خانه‌ی روس بر سردر خانه‌ی ستارخان بزند و او را زینهار دولت روس بدهد با این پاسخ سردار ملی روبرو شد: «ژنرال کنسول، من می‌خواهم که هفت دولت به زیر بیرق دولت ایران بیایند. من زیر بیرق بیگانه نمی‌روم

 پس از پس‌کشیدن نیروهای روس از تبریز، مردم به رهبری ستارخان، حاکم دست‌نشانده‌ و خودکامه‌ی تبریز -رحیم خان- را از شهر بیرون راندند. ستارخان این بار به همراه سالار ملی یعنی باقرخان به سمت تهران به‌راه افتاد. پس از پیروزی مشروطه‌خواهان ستارخان و یاران‌اش حاضر به واگذاری جنگ‌افزارهای خود نشدند. ستارخان در درگیری که میان نیروهای دولتی و او به همراه یاران‌اش در باغ اتابک رخ داد، از ناحیه‌ی پا دچار آسیب دیدگی شد و پس از آن همه‌ی یاران او ناچار به واگذاردن جنگ‌افزارهای خود شدند. پس از این ستارخان خانه‌نشین شد و پزشکان برای درمان او کوشش‌ها کردند، ولی سرانجام در سال ۱۳۳۲در تهران چشم از جهان فروبست و در میان سوگواری هزاران هزار از باشندگان تهران، در جوار بقعه حضرت عبدالعظیم به خاک سپرده شد.

ویزگی های رفتاری

ایران‌دوستی: ایران را به اندازه‌ی پرستش دوست می‌داشت و به جداسَری آن از دل و جان دل‌بسته بود.
دلیری و رشادت: این دو ویژگی رفتاری به اندازه‌ای در وی آشکار بود که در میان مردم مانند زبانزد شده بود.
عزم و اراده: هرگز در عزم و اراده‌ی وی سستی رخ نمی‌داد، همواره مانند کوه آهنین در کار خود پایدار بود و تندباد درخدادها نمی‌توانست او را نا امید کند.
کارآزمودگی در جنگ: هر چند لشکری نبود ولی در زمینه‌ی کارهای جنگی بسیار باهوش بود و گروه چیره یا شکست‌خورده را پیش‌بینی می‌کرد.
درست‌قولی: در سر قول خود تا پای جان ایستادگی می‌کرد.
گذشت و اغماض: کینه‌توز نبود و کینه‌ی کسی را در دل نگاه نمی‌داشت. 

نویسنده کوروش محسنی

       

+ نوشته شده در  جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت 23:38  توسط dara  | 

پانترک کیست؟ چه می خواهد و چه کسانی از این جریان بهره برداری میکنند؟

 جریان پانترکیسم  حدود 100 سال پیش برای ایجاد یک کشور بزرگ با اتحاد همه ی ترک نزادان و ترک زبانان در زمان امپراتوری عثمانی اغاز گشت.ولی در واقع این اندیشه از سوی  انگلیس و یهودیها برای متوقف کردن روس ها در مرزهای جنوبی کشورشان بود.که با القای  برتری نزادی ترکان وایجاد یک کشور بزرگ ترکستان انجام شد.کشورهایی که در این طرح واقع بودند شامل ارمنستان روسیه گرجستان ایران بلغارستان یونان قبرس و چین می شدند.یک نوار مرزی که ارتباط روسها با جنوب را قطع می کرد و منافع مستعمرات انگلیس را محفوظ نگاه می داشت.هر چند این طرح با شکست مواجه شد.اما کشتار ارامنه و یونانی ها و اشوری ها و کردها همه حاصل این تفکرات بود.

بعد از فروپاشی امپراتوری عثمانی وارثان ان مانند مصطفی کمال یاشا (اتا تورک) اعتقادی به فعالیت در خارج از مرزهای ترکیه نداشتند. اتاتورک سعی میکرد افکار ناسیونالیستی را در داخل مرزهای ترکیه گسترش دهد.
شاید در اوایل شروع فعالیتهای پانترکان کسانی بودند که محقق شدن ترکستان بزرگ را باور داشتند و حتی بعد از فروپاشی شوروی دوباره امیدوار شدند.اما دیگر اوضاع جهان با دوران جنگ جهانی دوم متفاوت شده بود و این تفکرات جایی به جز زباله دان تاریخ نداشتند.اما جریان پانتر ک امروز چرا به فعالیت خود ادامه می دهد؟ و چرا این فعالیت انان در ایران تمرکز دارد؟
بسیار ساده لوحانه خواهد بود اگر بپنداریم امروز هم  پانترکان قصد تجزیه ایران و ایجاد ترکستان بزرگ را دارند.اگر کمی از تاریخ ایران اگاهی داشته باشیم وبا توجه به در هم تنیدگی اقوام ایرانی در طول هزاران سال این داستان تجزیه اذربایجان را بیشتر به یک شوخی سیاسی و یا خوراک تبلیغاتی برای عوام در جهت  بهره برداری سیاسی
شبیه می سازد.. پانترکیسم امروزه از سوی احزاب و شخصیت های سیاسی فسیل شده و دشمنان جمهوری اسلامی برای ضربه زدن به حکومت نیز تبلیغ میشود.ولی این همه ی داستان پانترک ها نیست و بیشترین بهره از پانترکیسم را در حال حاضر حکومت جمهوری اسلامی  می برد!

تنها وجه مشترک تمام کسانی که از پانترکیسم حمایت میکنند.دشمنی با تاریخ و فرهنگ و تمدن ایران است.در کل برای وجود داشتن این اندیشه(پانترکیسم) میهن دوستی و تعلق خاطر به تاریخ ایران نباید وجود داشته باشد. این در راستای اهداف جمهوری اسلامی نیز می باشد.حکومت توسط خودمان در حال انجام نابودی تاریخ و فرهنگ ایرانی می باشد.استفاده از اقوام ایرانی و پنهان شدن در سنگر دفاع از حقوق اقوام وفریب عده ای ساده اندیش هم حکومت و هم بدخواهان ملت ایران را به اهدافشان می رساند.البته چون این فعالیت تحت نام جریانی به نام پانترکیسم هدایت میشود جمهوری اسلامی هر زمان که اراده کند جواز سرکوب ان را در دست دارد پس اینکه خیال کنیم به ترک زبانان ما هم از این اشفته بازار منفعتی خواهد رسید خامی و بی تجربگی است.

ما نه تنها این دشمنی اشکار با تاریخ ایران را توسط محافل بیگانه بلکه در جمهوری اسلامی شاهد این جعل و تحریف با نام استاد و مورخ و نویسنده و چاپ کتابهای فاقد ارزش و اعتبار تاریخی هستیم!

اطلاعات جمهوری اسلامی کاملا بر این جریان مسلط است و حتی به راحتی ان را هدایت میکند.امروز حاکمان باکو هم خوب میدانند که  اگر چوب لای چرخ حکومت جمهوری اسلامی بگذارند حاکمیت ایران نیز از نفوذ خود در میان شیعیان اذربایجان استفاده خواهد کرد و پایه های حکومت خاندانی علی اف را لرزان تر خواهد کرد.بعد از استقلال اذربایجان ترکیه به لطف خاندان علی اف توانست افکار ضد ایرانی را در اذربایجان گسترش دهد و مانع میل به پیوستن به سرزمین مادری شود.

اما متاسفانه عده ای از افراد ساده لوح و خوش باور این بهره برداری سیاسی دولتها از پتاسیل های موجود در کشورهای همسایه را دلسوزی فرض کرده اند و  خود را الت دست عوامل بیگانه و یا داخلی کرده اند.سراسر کارنامه ننگین قاجار توسل به دول بیگانه بود.به جز ننگ و  جدا کردن تکه ای از میهنمان هیچ چیز عاید ملت ایران نشده است.

نکته جالب توجه اینکه با جدا کردن ایرانیان از هویت ملی شان سعی در ایجاد یک هویت جعلی و  سو استفاده  از هموطنانمان اذری ما دارند.اما تیر انان به سنگ خورده و به جز عده ای از طبقات فرو دست اجتماع نتوانستند کسی را با خود همراه کنند.به قول شهریار شاعر بزرگ ایرانی

تو همایون مهد زرتشتی و فرزندان تو

پور ایرانند و پاک آئین نژاد آریان

اختلاف لهجه ملیت نزاید بهر کس

ملتی با یک زبان کمتر به یاد آرد زمان

گر بدین منطق ترا گفتند ایرانی نه ایی

صبح را خواندند شام و آسمان را ریسمان

ایجاد این در گیر ی ها قومی و در گیر کردن جوانان اذری در این حر کت ها نه تنها هیچ دستاوردی برای انان نخواهد داشت بلکه به از بین رفتن انرزی و نیروی مثبت و منزوی شدن فعا لان و اگاهان سیاسی خواهد شد.عده ای برای رسیدن به مقاصد شوم خود حاضرند احساسات پاک جوانان را به بازی گرفته و از انان برای رسیدن به منافع خود نردبان بسازند.خوشبختانه ترک زبانان پی به ماهیت این گروهک ها و بازی های سیاسی برده اند و راه خود را از انان جدا می دانند.


+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 0:22  توسط dara  | 

نَماد فِرَوَهَر

نویسنده : انی کاظمی

همانگونه که هر کشوری  پرچمی دارد و یا هر شرکت، سازمان یا گروه برای شناسایی و همبستگی بهتر افرادش و بر اساس  کارشان نماد یا علامتی را برمی‌گزینند، دین‌ها و مذاهب نیز بنا براقتضای مکانی و زمانی و برای همبستگی  و شناخته  شدنشان، از سمبل یا نمادی  بهره می گیرند و این نماد و سمبل علاوه بر این که سبب همبستگی  افراد آن گروه است، مورد احترام ایشان نیز هست. برای نمونه پیروانِ دینِ مسیحیت از نماد یا نشانِ صلیب بهره می‌گیرند، با دانایی از این که صلیب  برگرفته از علامتِ  خورشید در دورۀمیتراییسم است.  پیروان  یهود، ستارۀ شش پر یهودا را  که برگرفته از پرتوِ خورشید می باشد، به‌عنوانِ سَمبُلِ دینیِ خود برگزیده‌اند.
زَرتُشتیان نیز از  نَماد  فِرَوَهَر بهره می گیرند و با اندیشۀ  نیک می‌دانند که در این نماد،  بسیاری از  اندیشه‌ها و گفته های نیک اشوزَرتُشتنهفته است؛ همبستگی، برابری زن  و مرد، احترام به مقامِ بشریت، دادگری،  آبادانی، پاکیزه نگهداشتنِ  زمین، محیط  زیست و دیگر نیکویی ها، پاک نگهداشتنِ جسم و روان و دوری  گزیدن از کژی‌ها نمونه‌هایی از این اندیشۀ والا و ارزشمند است. این نقش در همۀ مکان‌های سپندینه، رسانه های گروهی زرتشتیان و یا با هر فرد نیک نهاد دیده می شود.

بیانِ نِگاره (نقش)  فِرَوَهَر

روشن تر و نیک تر بدانیم سَمبُل و نَماد  فِرَوَهَر شامل سه پَند نیک: اندیشۀ نیک، گفتار نیک و کِردار نیک برای پیروانِ کیش اَشو زَرتُشت است.

6 fravahar نَماد فِرَوَهَر | تاریخ باستان تمدن عکسهای تاریخی | Tarikhema.irفروهر نماد آیین زرتشت" width="452" height="227" />

1) نِگاره فِرَوَهَر از سر تا سینه،نقش پیرمردیست  که  تجربه، جهاندیدگی  و داناییِ  پیرانِ دانا و باخِرَد را می نمایاند.

۲) دستِ اَفراشته به سمت بالا، نشانۀ ستایش به درگاهِ آفریدگار و والامَنشی و بالا اندیشی است.

۳) حلقۀ دایره ای که در دستِ  پیر مرد قرار دارد، نشانۀ پیمان با  پروردگار و همبستگی هاست.

۴) بال های گشوده، نشانۀ اَندیشه، گفتار و کِردارِ نیک است که  با پیروی از آن، بشر به  کمال می رسد و  نیز نشانۀ برابری هاست. خط های روی بالِ فِرَوَهَرهم نشانۀ از سی و سه اَمشاسپندان (نام فرشتگان) می باشد.

۵) حلقۀ میانِ نگاره، نشانۀ بی پایانی روزگار، و برگشتِ رفتار و کردار آدمی به خود اوست.

۶) دو رشتۀ آویز، یکی در سمتِ راست، نماد سِپَنتا مِینوبه چَم (به معنا)، مقدس، راهنمایی  به نیکویی ها، اندیشۀ نیک  و سازندگی است و دیگری درسمتِ چپ نماد اَنگِرَه مِینو به چَم (به معنا)، اهریمن، راهنمای بدی و مظهرِ شَرّ و فساد و پَلیدیست. این دو رشتۀ  آویز به چم (به معنی) دو نیروی متضاد نیکی و بدیست، که  در نهادِ آدمی وجود دارند و نشانه‌ای برای مبارزۀ  همیشگی  و درونی  برای سازندگی‌هاست.

۷) دامندر سه ردیف در پایینِ نگاره، نشانۀ بداندیشی،  بد گفتاری و بد کرداری است  که در پایین قرار دارند، به‌این چم (معنی)، که بدی ها باید به زیرِ پا افکنده شوند.

۸) فَرتورِ(عکس) فِرَوَهَر،رویش به سمت راست (نه چپ) است که سوی راست همان سوی خاور (شرق) است که به چمِ (به معنا) روشنایی، راستی، پاکی و شادی است.

واژۀ فِرَوَهَر از دو واژه فِرَه به چمِ «پیش رو»، ووَهَر به چمِ  «بَرَنده و کِشَنده»تشکیل شده است و  به چمِ (به معنایِ) «پیش بَرندۀ جوهَرِ تن و روان» است که بشر را بسوی پیشرفت  و رسایی و جاودانی  رهبری می کند.

فِرَوَهَر یکی از بخش‌های  پنج گانه وجودِ بشر (تن و روان، جان، وجدان  و فروهر) است و فِرَوَهَر در حقیقت ذرّه‌ای از پرتوِ اَهورایی (یزدان) است که در وجودِ بشر نهاده شده است.

این اثر از دوره هخامنشیان باقی مانده است  و بَر سَردرِ بنایِ تاریخیِ کهَن تخت جمشید به نام کاخِ  سه دروازه نقش بسته است. این نگاره را که در پاسارگاد و نقش رستم نیز حَکّ شده است،برخی به اشتباه اَهورامَزدا  می نامند.

زرتشتیان نیک اندیش و باورمند به گفته‌های  خردمندانۀ  اَشو زَرتُشت (زرتشت پاک)، نَقش فِرَوَهَر را که قدمتی بس طولانی دارد، سالهای سال است که به عنوانِ نماد یا نشان برای خود برگزیده اند.  برخی از خوش باوران و نیک نهادان، نیز که آشنا به  کار بُرد نمادِها و یا نمادِ  فِرَوَهَر نیستند و آن را فقط  زیبا  و دلنشین می پندارند، با این تصورکه از نژادِ آریایی هستند،از آن استفاده می کنند. بدون توجه به این که در سرزمینِ باستانیِ ایرانِ آریایی نژاد، نژادهای گوناگونی چون آشوری ها، کلدانی ها  و مادها  و دیگر نژادها  زندگی می کردند که پس از گذشت  زمان، هنگامی که آنان نیز به  دین یا مذهبی پایبند شدند، نمادِ آن دین ها را برگزیدند.

در طی دوره‌های طولانی در تاریخ این سرزمین،  گهگاهی خراشی  بر کشور اَهورایی وارد شده، ولی برای همیشه نقشِ فِرَوَهَر پاک  در فرهنگ این سرزمین، درخشان و ابدی باقی خواهد ماند. با توجه به اصل این نماد یا آرم، بهتر است با رعایتِ به‌جا و احترام به  قوانین و نمادهایدین زرتشتی و دین های دیگر، دین و فرهنگ خود را بهتر بشناسیم و آن را پاس بداریم.

با اندیشۀ نیک ، گفتار نیک  و  کردار نیک

شوالیه هنر پری چهر  نام دار  فریدونی 
فروردین / ۱۶ / ۱۳۸۹ =  آپریل / ۵ / ۲۰۱۰
کالیفرنیا -  پالم دل

منبع http://tarikhema.ir/

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم فروردین 1390ساعت 10:6  توسط dara  |